
" نه اهانتگر مقدساتم ، نه از مقربان درگاهم ، شاید توانا یا کامل نباشم ،اما حضور دارم"
خوشبختی من ، در من است
نه در تو
نه تنها از آن روی که شاید گذرا باشی
بلکه چون می خواهی آنی باشم که نیستم
اگر تنها برای این عوض شوم
نمی توانم خوشبخت شوم
که خودخواهی تو را ارضا کنم
آنگاه که سرزنشم می کنی
که چرا افکار تو را نمی اندیشم
وچون تو نمی بینم
نمی توانم احساس خرسندی کنم
عصیانگرم می خوانی
با این حال ، هرگاه که اعتقادات تو را نپذیرم
بر ضد من عصیان کردی
نمی کوشم تا به ذهن تو شکل بخشم
می دانم سخت می کوشی تا خودت باشی
اما نمی توانم بگذارم که تو به من بگویی چه باشم
زیرا بر آنم که خودم باشم آدمیت
لئو بوسکالیا

به دقت نگاهش کن
رنگ و روی دو دیده اش کافیست
دویدن کلمات شکسته اش کافیست
کناره های لب و
گاه ، گوشه های حروفش
قسم هم خواهد خورد
به د قت نگاهش کن
او که با تو سخن می گوید
قصه خوان خواب های خود است
با دست های لرزان خسته اش
که از اثبات یک حقیقت ساده عاجز است
و تو می دانی که دارد دروغ می گوید
با این حال بگو بله
باز هم بگو بله
وبعد او را ببخش
وبعد
تنهایی عظیم آدمی را باور کن
او دوباره باز خواهد گشت
این وهله
همچون تو
با چراغی روشن در دست
زلال ، عظیم ، دانا و
بی دروغ
.
.
.
.
.
سیدعلی صالحی

یه شب که من حسابی خسته بودم
همین جوری چشامو بسته بودم
سیاهی چشام یه لحظه سُر خورد
یه دفعه مثل مردهها خوابم برد
توخواب دیدم محشر کبرا شده
محکمه ی الهی برپا شده
خدانشسته، مردم از مرد و زن
ردیف ردیف مقابلش واستادن
چرتکه گذاشته و حساب میکنه
به بنده هاش عتاب خطاب میکنه
میگه چرا این همه لج میکنین
راهتونو بیخودی کج میکنین
آیه فرستادم که آدم بشین
با دلخوشی کنار هم جم بشین
دلای غم گرفته رو شاد کنین
با فکرتون دنیارو آباد کنین
عقل دادم برید تدبر کنین
نه اینکه مغزتون رو کاه پرکنین
من بهتون چقد ماشاالله گفتم
نیافریده بارک الله گفتم
من که هواتونو همیشه داشتم
یه لحظه گشنتون نذاشتم
اما شما بازی نکرده باختین
نشستین و خدای جعلی ساختین
هر کدوم از شما خودش خدا شد
از ما و آیه های ما جدا شد
یه جو زمین و این همه شلوغی
این همه دین و مذهب دروغی
حقیقتن شماها خیلی پستین
خر نباشین گاو و نمی پرستین

ای دف آهسته از اینجا مگذر پشت این سینه دلی خوابیده

تا کی زچراغ مسجد و دود کنشت؟
تا کی ز زیان دوزخ و سود بهشت؟
رو بر سرلوح بین که استاد قضا
اندر ازل آن چه بودنی است نوشت

زندگي را به تمامي زندگي کن
در دنيا زندگي کن بي آنکه جزيي از آن باشي
هم چون نيلوفري باش در آب
زندگي در آب، بدون تماس با آب!
زندگي به موسيقي نزديک تر است تا به رياضيات
رياضيات وابسته به ذهن اند
و زندگي در ضربان قلبت ابراز وجود مي کند!
زندگي سخت ساده است!
خطر کن!
وارد بازي شو!
چه چيزي از دست مي دهي؟
با دست هاي تهي آمده ايم،
و با دستهاي تهي خواهيم رفت
نه ، چيزي نيست که از دست بدهيم،
فرصتي بسيار کوتاه به ما داده اند،
تا سرزنده باشيم،
تا ترانه اي زيبا بخوانيم،
و فرصت به پايان خواهد رسيد،
آري، اين گونه است که هر لحظه غنيمتي است!
مرگ تنها براي کساني زيباست که ،
زيبا زندگي کرده اند!
از زندگي نهراسيده اند!
شهامت زندگي کردن را داشته اند
کساني که عشق ورزيده اند،
دست افشانده اند،
و زندگي را جشن گرفته اند!
پس:
هر لحظه را به گونه اي زندگي کن،
که گويي واپسين لحظه است
و کسي چه ميداند؟
شايد آخرين لحظه باشد!
خلوتم را نشکن
شاید این خلوت من کوچ کند
به شب پروانه
به صدای نفس شهنامه
به طلوع آخرین افسانه
و غروبی که در آن
نقش دیوانگی یک عاشق
بر سر دیواری پیدا شد
خلوتم را نشکن
خلوتم بس دور است
زهوای دل معشوق سهند
خلوتم راه درازی ست میان من و تو
خلوتم مروارید است به دست صیاد
خلوتم تیر و کمانی ست به دست آرش
خلوتم را رسیدن به خودآ ست
خلوتم را نشکن

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!

مرز در عقل و جنون باریک است
کفر و ایمان چه به هم نزدیک است
عشق هم در دل ما سردرگم
مثل ویرانی و بهت مردم
گیسویت تعزیتی از رویا
شب طولانی خون تا فردا
خون چرا در رگ من زنجیر است
زخم من تشنه تر از شمشیر است
مستم از دام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی
عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاری است...مگو سهو شده
من و رسوایی و این بار گناه
تو و تنهایی و چشم سیاه
از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پیمان بگذر
دین دیوانه به دین..عشق تو شد
جاده ی شک به یقین عشق تو شد
مستم از دام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی
......
"افشین یدالهی"
هیچ چیز نباید ما را از هم جدا کند
ما که وارث زمین هستیم
که برآمدن ماه نو را گرامی می داریم
که برگ های سبز تابستان را که
به رنگ قرمز و زرد در می آیند،تحسین می کنیم
و تماشا می کنیم که چطور
سرد و قهوه ای و خشک به زمین می افتند
ما که زندگی را نو می کنیم
که با طلوع آفتاب به وجد می آییم
که در غروب عاشقانه می خوانیم
که ابرهای شناور ما را به دریا فرو می برند
که بر آینده جهان
تاثیری گذرا داریم
باید همه یکدل باشیم
باید دلسوز هم باشیم
باید یکدیگر را محترم بداریم
باید بفهمیم که گرچه با هم تفاوت داریم
اما همه یک چیز می خواهیم
هیچ چیز نباید ما را از هم جدا کند
باید بر نفرت غلبه کنیم
باید بر خشونت غلبه کنیم
باید بر طمع غلبه کنیم
باید بر ستیزه جویی غلبه کنیم
باید بر بی رحمی غلبه کنیم
باید بر هر آنچه انسان ها را از هم دور می کند
غلبه کنیم
و بر هر آنچه انسان ها را گرد هم جمع می کند
متمرکز شویم
.
.
سوزان پولیس

ما بهتر ميدانيم
كه همه زنها يكي هستند
من زني هستم مثل تو
من مادري هستم مثل تو
من كارگري هستم مثل تو
من معشوقه اي هستم مثل تو
با اين همه
چون تو آنجا زندگي ميكني و من اينجا
يا چون ظاهر تو و شيوه زندگي تو
متفاوت با حال من است
مردم مي گويند ما مثل هم نيستيم
اما ما تفاوت را
در اعتقاداتمان مي بينيم
زيرا آرمانهاي فطرمان
يكي است
مردم مي گويند ما مثل هم نيستيم
اما ما بهتر ميدانيم
كه همه يكي هستيم
.
..
...
سوزان پوليس
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست
خسته ام
خسته از آدمکها
خسته از نقابها
خسته از دوری ها
خسته از فریاد پر سکوتم
خسته از
.
.
.
دل هوای تازه می خواهد
دل پرواز می خواهد!
این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام
این بار من یکبارگی از عافیت ببریده ام
دل را زخود برکنده ام با چیز دیگر زنده ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام
من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام
حبس از کجا؟من از کجا؟ مال که را دزدیده ام؟


