تبليغاتX
ذهن زیبا

ذهن زیبا

چون باران باش ... رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن
6.

انسان جزئی از طبیعت و یا طبیعت جزئی از انسان!

انسان همان طبیعت است و طبیعت با 4 فصل مشخص میشود که بازتابی از زندگی انسان از بدو  تولد تا لحظه مرگ است.

دیدگاهم بر این است که زندگی انسانها را میتوان در قالب  فصلها هم نیز  پیدا نمود...

درختان، رودها همه و همه نماد هایی از انسانهای اطراف ما هستند(کتاب سیتدارتها از هرمان هسه...کشف و شهود وانسانی را بیان میکند که از طریق دوستی با رود به کمال میرسید)

موجودات و جمادات  اطراف ما  نمادند و بايد با آنها همذات‌پنداري كنيم، گاهي محلي‌ترين و بومي‌ترين داستان‌ها  یا باورها ویا افسانه ها مي‌توانند جهاني‌ترين باشند و ساده‌ترين داستان‌ها، پيچيده‌ترين آنها که  روح و ذهن را هم درگير مي‌كنند. و خالصترین اعتقادات  و باورها را به زیباترین شکل ممکن  باخود بهمراه دارند... همانند نگاه کردن به جزئی از طبیعت مانند دریا ...رود ....جنگل...حیوان یا یک برگ یا سنگ!

برای شناخت هستی و هستی انسانها یعنی خودمان  گاه میتوان  با سکوت  و سادگی و خلاقیت از جزيي‌ترين نكته‌ها ،چیزهای بزرگی بیاموزیم

بعضی  انسانهاو بعضی از مکانها و یا قسمتی از طبیعت  برای یک انسان ممکن است موجب شادی و لذت او گردد و برای انسان دیگری ممکن است مرحم دل شکسته اش باشد...این به معنای جریان مداوم احساس و انرزیست (بهار تابستان پاییز زمستان) و ما شاهد همه جنبه های زندگی هستیم با تمام خشونت،تنفر، بیزاری،خیانت،  اشتیاق،زیبایی ،ترحم و لذتها،ایثار،عشق...

گردش فصلها در درون ما  به دیدگاه ما نسبت به چرخه زندگی کمک و تقویت میکند که همانجا که آغاز و تولد ما بوده (بهار) در بهاری دیگر به پایان میرسد و تقلای انسانها برای رسیدن به خرد و فرزانگی وظیفه مقدس است که آنچه را آموخته اند به نسلهای بعد انتقال دهند.


و همچنین همانند تغيير فصل‌ها هر چيزي چرخه‌اي دارد و اين كه حتي تيره‌ترين كوره‌راه‌ها هم مي‌توانند ما را به مقصد برسانند.

مانند آخر تابستان که با بادهای سرد و باران همراه است که نشان از تغییر فصل است و برگهای رنگارنگ در فصل پاییز  مانند خاطراتیست گوناگون از خورشید فصلهای قبل. هر فصل روح خود را دارد با شگفتی ها و پایانش. و در هر کدام  نوعی آرامش روحانی بدست می آید که مانند انرزی به کل طبیعت آن را انتقال میدهیم.... قانون طبیعی چرخش فصلها مانند  حسهاییست  که در درون ما حکمفرما میشوند بدون آن که خود بخواهیم زیرا ما نیز جز طبیعت هستیم... و تولد و مرگ بر اساس همین قوانین جبری طبیعت هدایت  میشود. و مسئله جالب اینجاست که  ذات انسان همراه با محدودیت اختیارات اوست.

ما با روح طبیعت یکی هستیم و نفس ما که  جوهري و ذاتاً مجرد است، ولي در عمل مادي مي باشد از جنس ماده نيست، ولي افعال خود را از طريق ابزارهاي مادي انجام مي دهد، مانند دانش هايي که انسان ها کسب مي کنند که با استفاده از اندام حسي صورت مي پذيرد.

هر فصلی برای هر شخص  معنایی دارد ممکن است هر فصل درونی بمعنای جمع عشق ، خشونت، شهوت،تاوان ، تحقق استعدادها ی بالقوه و در آخر بازتاب همه اینها .....

...............................................................................................................................

 پینوشت:

حواس و عقل هر دو در تجربه ما  از دنیا اهمیت زیادی دارد. در عین حال خردگراها در مورد نقش و اهمیت عقل زیاده روی میکنند و تجربه گراها هم روی تجربیات یکطرفه حواس بیش از حد تاکید دارند.

البته همه دانش ما از دنیا از راه ادراکات حسی است  البته در عقلمان هم پیش فرضهای  مهمی در مورد نحوه برداشت ما از دنیای اطرافمان وجود دارد. در نتیجه  شرط  و شروطی در آگاهی انسان است که در تصمیم گیری  و شناخت و تجربیات ما از دنیا تاثیر میگذارد."چیزی که در عقلمان وجود دارد شرایطی است که روی تجربه هایمان اثر میگذارد.

چون  ذهن انسان فقط یک تابلو منفعل برای دریافت ادراکهای حسی بیرونی نیست، بلکه فعال و شکل دهنده است. ذهن خودش روی ادراکهای ما از دنیا اثر میگذارد.

بطور مثال شاید بتوانی آنرا با اتفاقی که موقع ریختن آب توی پارچ می افتد مقایسه کنی. آب ریخته شده شکل پارچ را میگیرد. ادراکهای حسی و تجربی ما هم به شکل "صورتهای شهود" ما در می آید.

کانت معتقد است مرز مشخصی بین "شئی  فی نفسه" و "شئی در نظر من" ایجاد کرد.هیچوقت نمیتوانیم با اطمینان بدانیم خود اشیا چطورند. فقط میتوانیم بدانیم اشیا چطور خودشان را به ما نشان میدهند. در مقابل ،قبل از هر تجربه خاصی میتوانیم بگوییم عقل انسان چطور اشیا را درک می کند.

خلاصه مطلب:

دو عامل در درک انسان از جهان موثر است.یکی عامل بیرونی است که تا زمانی که انسان آن را حس نکرده نمیتواند چیزی در موردش بداند. به این میگوییم "ماده شناخت". عامل دوم عامل درون خود انسان است، مثل درک اتفاقات در زمان و مکان و فرآیندهایی که طبق قانون خلل ناپذیر علیت اتفاق می افتند. به این میگوییم "صورتِ شناخت"

وبر شناخت و دانش ما از جهان تجربه حسی و عقل تاثیر میگذارد.

ماده شناخت از راه حس به  ما میرسد ولی همین ماده خودش را با خصوصیات ذهن وفق میدهد. مثلا سئوال کردن درباره علت اتفاقات جزئی از خصوصیات عقل است.

 

اگر نقصی یا اشتباهی در مطلب فوق  دیدید ،اعلام کنید تا  در صورت لزوم ویرایش کنم!

+نوشته شده در دوشنبه 1388/05/05ساعت11:11توسط هدیه |
حکایتهای مدیریتی

ملا نصرالدين هميشه اشتباه مي‌كرد

 

ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌کرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سکه به او نشان مي‌دادند که يکي شان طلا بود و يکي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب مي‌کرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سکه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب مي‌کرد. تا اينکه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينکه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول گير آورده‌ام.
«اگر کاري که مي کني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشکالي ندارد که تو را احمق بدانند.»

منبع: كوئيلو، پائولو. 1383. پدران، فرزندان، نوه‌ها. ترجمه آرش حجازي. چاپ پنجم. تهران: كاروان.


در اين داستان مي‌بينيم ملا نصرالدين با بهره‌گيري از استراتژي تركيبي بازاريابي، قيمت كم‌تر و ترويج، كسب و كار «گدايي» خود را رونق مي‌بخشد. او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل مي‌كند و از طرف ديگر مردم را تشويق مي‌كند كه به او پول بدهند
+نوشته شده در دوشنبه 1388/04/08ساعت17:54توسط هدیه |
58. انرژی سبز

اندر فواید خاموشی و قطع برق

...

..

.

انرژی سبز

+نوشته شده در شنبه 1387/04/15ساعت19:19توسط هدیه |
56. لوگوتراپی

 

 

ما چگونه می توانیم خود را از پوچی و بی معنا بودن ِ زندگی برهانیم؟

این اعتقاد که زندگی معنا دارد به این دلیل است که کل آفرینش معنا دارد

این معنا حتا زمانی که زندگی ناخوشایند است ، محو ، نمی شود

اصالت ِ انسان دراین است که انسان به دنیا چه چیزی هدیه می کند

نه آن که دنیا به او چه هدیه می دهد

این مهم نیست که ما از دنیا چه انتظاراتی داریم

بلکه مهم این است که بدانیم زندگی از ما چه انتظاراتی دارد

هیچ کس و هیچ چیز به انسان معنا نمی دهد ، مگر خود ِ او

انسان باید معنای زندگی خویش را جستجو و کشف کند

:برای آن که انسان بتواند معنای زندگی خویش را بیابد ، باید به سه سوال زیر پاسخ ِ صحیح دهد

یکم- من برای چه زنده هستم؟

یعنی ، انسان می خواهد زندگی کند ، تا معنایی را در دنیا تحقق ببخشد

به عبارت دیگر انسان باید وظیفه ای را معین کند ، تحقق بخشد و به دنیا هدیه کند

دوم- من برای چه کسی زنده هستم؟

انسان باید "از خود فرارونده" باشد ، یعنی ، به جز انگیزه ها و مشکلات ِ خود

بتواند انگیزه ها و مشکلات ِ دیگران را ببیند و حس کند

او باید از خود سوال کند : من چه انسان هایی را دوست دارم و برای آنها و به خاطر آنها زنده هستم

سوم- با رنج خود چه کنم؟

اگر رنج به سراغ من آمد ، چه برخوردی با رنج ِ خود بر می گزینم

زمان ِ رنج ، درست آنجایی است که یک موقعیت را نمی توانیم تغییر دهیم

درست در آن جا ، از ما انتظار می رود و از ما خواسته می شود که

خود را تغییر دهیم

بالغ گردیم

رشد کنیم

متحول شویم و از خود فرارونده باشیم

در معنا خواهی تاکید می شود که

خودت تصمیم بگیر

روح ِ انسان ، تصمیم گیرنده ، مسوول و ارزیابی کننده است

.

..

...

دکترجمشید افشنگ – عضو هیات علمی دانشکده ی روان شناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران

+نوشته شده در دوشنبه 1387/03/06ساعت10:25توسط هدیه |