انسان جزئی از طبیعت و یا طبیعت جزئی از انسان!
انسان همان طبیعت است و طبیعت با 4 فصل مشخص میشود که بازتابی از زندگی انسان از بدو تولد تا لحظه مرگ است.
دیدگاهم بر این است که زندگی انسانها را میتوان در قالب فصلها هم نیز پیدا نمود...
درختان، رودها همه و همه نماد هایی از انسانهای اطراف ما هستند(کتاب سیتدارتها از هرمان هسه...کشف و شهود وانسانی را بیان میکند که از طریق دوستی با رود به کمال میرسید)
موجودات و جمادات اطراف ما نمادند و بايد با آنها همذاتپنداري كنيم، گاهي محليترين و بوميترين داستانها یا باورها ویا افسانه ها ميتوانند جهانيترين باشند و سادهترين داستانها، پيچيدهترين آنها که روح و ذهن را هم درگير ميكنند. و خالصترین اعتقادات و باورها را به زیباترین شکل ممکن باخود بهمراه دارند... همانند نگاه کردن به جزئی از طبیعت مانند دریا ...رود ....جنگل...حیوان یا یک برگ یا سنگ!
برای شناخت هستی و هستی انسانها یعنی خودمان گاه میتوان با سکوت و سادگی و خلاقیت از جزييترين نكتهها ،چیزهای بزرگی بیاموزیم
بعضی انسانهاو بعضی از مکانها و یا قسمتی از طبیعت برای یک انسان ممکن است موجب شادی و لذت او گردد و برای انسان دیگری ممکن است مرحم دل شکسته اش باشد...این به معنای جریان مداوم احساس و انرزیست (بهار تابستان پاییز زمستان) و ما شاهد همه جنبه های زندگی هستیم با تمام خشونت،تنفر، بیزاری،خیانت، اشتیاق،زیبایی ،ترحم و لذتها،ایثار،عشق...
گردش فصلها در درون ما به دیدگاه ما نسبت به چرخه زندگی کمک و تقویت میکند که همانجا که آغاز و تولد ما بوده (بهار) در بهاری دیگر به پایان میرسد و تقلای انسانها برای رسیدن به خرد و فرزانگی وظیفه مقدس است که آنچه را آموخته اند به نسلهای بعد انتقال دهند.
و همچنین همانند تغيير فصلها هر چيزي چرخهاي دارد و اين كه حتي تيرهترين كورهراهها هم ميتوانند ما را به مقصد برسانند.
مانند آخر تابستان که با بادهای سرد و باران همراه است که نشان از تغییر فصل است و برگهای رنگارنگ در فصل پاییز مانند خاطراتیست گوناگون از خورشید فصلهای قبل. هر فصل روح خود را دارد با شگفتی ها و پایانش. و در هر کدام نوعی آرامش روحانی بدست می آید که مانند انرزی به کل طبیعت آن را انتقال میدهیم.... قانون طبیعی چرخش فصلها مانند حسهاییست که در درون ما حکمفرما میشوند بدون آن که خود بخواهیم زیرا ما نیز جز طبیعت هستیم... و تولد و مرگ بر اساس همین قوانین جبری طبیعت هدایت میشود. و مسئله جالب اینجاست که ذات انسان همراه با محدودیت اختیارات اوست.
ما با روح طبیعت یکی هستیم و نفس ما که جوهري و ذاتاً مجرد است، ولي در عمل مادي مي باشد از جنس ماده نيست، ولي افعال خود را از طريق ابزارهاي مادي انجام مي دهد، مانند دانش هايي که انسان ها کسب مي کنند که با استفاده از اندام حسي صورت مي پذيرد.
هر فصلی برای هر شخص معنایی دارد ممکن است هر فصل درونی بمعنای جمع عشق ، خشونت، شهوت،تاوان ، تحقق استعدادها ی بالقوه و در آخر بازتاب همه اینها .....
...............................................................................................................................
پینوشت:
حواس و عقل هر دو در تجربه ما از دنیا اهمیت زیادی دارد. در عین حال خردگراها در مورد نقش و اهمیت عقل زیاده روی میکنند و تجربه گراها هم روی تجربیات یکطرفه حواس بیش از حد تاکید دارند.
البته همه دانش ما از دنیا از راه ادراکات حسی است البته در عقلمان هم پیش فرضهای مهمی در مورد نحوه برداشت ما از دنیای اطرافمان وجود دارد. در نتیجه شرط و شروطی در آگاهی انسان است که در تصمیم گیری و شناخت و تجربیات ما از دنیا تاثیر میگذارد."چیزی که در عقلمان وجود دارد شرایطی است که روی تجربه هایمان اثر میگذارد.
چون ذهن انسان فقط یک تابلو منفعل برای دریافت ادراکهای حسی بیرونی نیست، بلکه فعال و شکل دهنده است. ذهن خودش روی ادراکهای ما از دنیا اثر میگذارد.
بطور مثال شاید بتوانی آنرا با اتفاقی که موقع ریختن آب توی پارچ می افتد مقایسه کنی. آب ریخته شده شکل پارچ را میگیرد. ادراکهای حسی و تجربی ما هم به شکل "صورتهای شهود" ما در می آید.
کانت معتقد است مرز مشخصی بین "شئی فی نفسه" و "شئی در نظر من" ایجاد کرد.هیچوقت نمیتوانیم با اطمینان بدانیم خود اشیا چطورند. فقط میتوانیم بدانیم اشیا چطور خودشان را به ما نشان میدهند. در مقابل ،قبل از هر تجربه خاصی میتوانیم بگوییم عقل انسان چطور اشیا را درک می کند.
خلاصه مطلب:
دو عامل در درک انسان از جهان موثر است.یکی عامل بیرونی است که تا زمانی که انسان آن را حس نکرده نمیتواند چیزی در موردش بداند. به این میگوییم "ماده شناخت". عامل دوم عامل درون خود انسان است، مثل درک اتفاقات در زمان و مکان و فرآیندهایی که طبق قانون خلل ناپذیر علیت اتفاق می افتند. به این میگوییم "صورتِ شناخت"
وبر شناخت و دانش ما از جهان تجربه حسی و عقل تاثیر میگذارد.
ماده شناخت از راه حس به ما میرسد ولی همین ماده خودش را با خصوصیات ذهن وفق میدهد. مثلا سئوال کردن درباره علت اتفاقات جزئی از خصوصیات عقل است.
اگر نقصی یا اشتباهی در مطلب فوق دیدید ،اعلام کنید تا در صورت لزوم ویرایش کنم!
هدفم بر این بود تا مطالبم را به سمت مسائل فرهنگی و اجتماعی و ...سوق دهم اما طاقت دیدن ظلم و ستم و وحشیگری و حس تنفر مجالم نداد تا برخلاف میلم از درد ننویسم... به قول یکی از دوستان نشمیل درد را از هر طرف بخوانی درد است...
درد و رنج را نمیتوان از بین برد چون همیشه هست،... اعتقادم همیشه بر این بوده و هست که مفاهیم زیبا روببینیم و یاد بگیریم تا درد رو کمرنگ کنیم تا زیبا زندگی کنیم و بگذاریم تا تیشه های درد آهگین بر پیکر روحمان فرود آید اما همچنان با سرودی شایسته هستی از عشق بخوانیم...
اما غافل از اینکه درد من از جنس درد بشر است ...درد من نیست...درد مردم است
دردی که چند وقت است روحمان را می آزارد روزنه امید را کوچک جلوه داده....
زرتشت میگوید باید عاشقِ عاشقی بود... به مهر، مهرورزی کرد... ... و از تنفر متنفر بود
حال من متنفر از تنفری که بر انسانهای حقیقت خواه و آزادیخواه روا میدارند.... چرا نداها و سهراب اعرابی ها را بیرحمانه کشتند.....
ترانه موسوی را که پس از شکنجه های وحشیانه در زندان و تجاوز جنسی او را سوزاندند تا جنایتشان مخفی بماند....
از ديدن این شهیدان هر قلبي که تيرگي برش چيره نشده باشد به درد ميآيد. شماها شهيدان پاک دوران ما هستيد خدا شما را دوست دارد. در آغوش خدا براي ما دعا کنید
گرچه جسم مردمم افتاده نا حق بر زمین
در دلم خورشید و دردستم قلم، مسلخ کجاست
غسل تعمیدم دهید این شور من بی انتهاست
روحشان آزاده ی آزاده شد زیر پوتین
دیدن و شنیدن این اسامی و صحنه ها کافیست برای هفته ها بیخوابی و درد و بغض و تنفر و صدایی خاموش.... که میگوید چرا؟ تا به کجا؟ که چه رامیخواهند ثابت کنند؟
کجایی شاملو که این بار بگویی: چه زنی، چه زنی، که می گفت، قلب را شایسته تر آن، که به هفت شمشیر عشق در خون نشیند، دریغا شیرآهنکوه زن که تو بودی…
ساغر(مریم)عزیزم از کتابی که به من هدیه کردی شعری انتخاب نمودم در وصف این روزها:
از حکمت سلاخان
کسی نمی آید بگوید :" ما میخواهیم سلاخی شان کنیم"
این گفته صورت خوشی ندارد
فقط کافیست با تاسف بگویند:
" کسی حق ندارد با آنها بد رفتاری کند"
عبارتِ " آنها که آدم نیستند" نیز طنین کهنه و منسوخی دارد و هیچ نیازی به آن نیست
بلکه تاثیر این جمله به مراتب بیشتر است: "آن ها مثل من و تو نیستند"
چه نیازی به سوگند خوردن به مرگ و نابودی شان
تنها کافیست سرو شانه تکان بدهیم و بگوییم:
"آنها فقط یک زبان را میفهمند"
آنگاه خود به خود نوبت سلاخی کردنشان میرسد! ((اریش فرید))
از قیصر امین پور:(تقدیم به روح شهدای آزاده)
نام تو نور
نام تو سوگند
نام تو شور
نام تو لبخند
تاریخ عاشقان
فهرست کوچکی
از بیشمار نام شهیدان توست
آواز عاشقانه ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

