تبليغاتX
ذهن زیبا

ذهن زیبا

چون باران باش ... رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن
4
 

درود بر شما دوستان  راسخ  درود بر  دوستان منکر و درود بر  دوستان شکاک!

  این هم یه نوع سلام کردن هست....اگه براتون جای سئوال هست پس تا آخر بخونید!

در مورد "جان لاک" مینویسم چون خیلی دوستش دارم ،چرا؟

چون پایه گذار اندیشه لیبرالیسم(آزادی خواه) بود.

 یک کیوی رو فرض کنید(همون سیب زمینی ای که موکت کاری شده) ...من از خوردن کیوی به وجد میام حتی از نگاه کردن به رنگ و نظم و نقاشیه درونش!

اما ممکنه یه نفر از خوردن کیوی حالش بد بشه یا گلاب بروتون با  توالت قرارداد ببنده! یا از دست زدن به کیوی چندشش بشه!

طبیعی هست که آدمها از یک حقیقت یا واقعیت برداشت متفاوتی داشته باشند اما ما چه کیوی بخوریم چه نه، کیوی یک میوه هست و این حقیقتی است!

یا اینکه من از رنگ طوسی خوشم میاد ،اگه شما لباسی قهوه ای بپوشید ممکنه به نظرم زشت بیاد اما در حقیقت رنگ نه قشنگ است نه زشت!(پس هوشمندانه است که نظرم را برای خودم نگه دارم)

نتیجه اخلاقی:" به نظرات دیگران احترام بگذاریم مشروط به اینکه سعی کنیم همواره حقیقتجو باشیم و به قول رفسنجانی : نگاه فرا جناحی داشته باشیم)!!!!

 مولانا در طريق معرفت به سالك ميفهماند كه در پوست گير نكند و در ظواهر احكام فكر و انديشهء خود را مشغول نسازد ، با حصول و ممارست از محبت و بدون تنگ نظري خود را بسوي عين اليقين برساند و در اين راه مثل آنكه طلا را توسط آتش به زر ناب تبديل ميكنند، بايد از بسيار امتحانات بگذرد تا به صافي و بيغشي برسد . به اسلام و مسيحيت و يهوديت و ديگر اديان به يك نظر بنگرد، حضرت مولانا اين اختلافات ميان مذاهب را چيزي ظاهري و رنگ تصور ميكرد و بيرنگي را اصل رنگها ميشمرد.

من به این بیرنگی " منشور" میگم
مولانا در اين مورد:


هست بيرنگي اصـــــول رنگ ها       صلح هـــــا باشد اصــــول جنگ ها
چونكه بيرنگي اســــير رنگ شد       موسي ي با موسي ي در جنگ شد
رنگ را چــون از ميان برداشتي         مــوسي و فــــــــرعون دارند آشتي
گر دو چشمي حق شناس آمد ترا       دوست پُر بين عرصهء هر دو سرا

و بقول خیام ،عسلِ من:

قومی متفکرند در مذهب و دین     جمعی متحیرند در شک و یقین

ناگاه منادیی در آید زکمین       کای بیخبران راه نه آنست و نه این

 

 یه داستان کوچک از مکتوب پائولو کوئیلو :

روزی بودا در میان مریدانش نشسته بود که مردی به آنها نزدیک شد.

پرسید:خدا وجود دارد؟

بودا پاسخ داد: بله،خدا وجود دارد.

پس از نهار ،،مرد دیگر ظاهر شد.

پرسید خدا وجود دارد؟

بودا پاسخ داد: نه،خدا وجود ندارد.

عصر همان روز، مرد سومی همین پرسش را از بودا کرد،و پاسخ بودا این بود:

باید خودت تصمیم بگیری.

یکی از مریدان گفت: استاد،این که نابخردانه است. چگونه ممکن استبه یک پرسش سه پاسخ متفاوت بدهید؟

بودا پاسخ داد: چون اشخاصی متفاوت بودند. هر کس به شیوه خود به خداوند نزدیک میشوند: برخی با قطعیت ،  برخی با انکار  و   برخی با تردید!!!

 

مولانا:

  چارکس را داد مردی یک درم          هر یکی از شهری افتاده بهم

فارسی و ترک و رومی و عرب          جمله با هم در نزاع و در غضب

فارسی گفتا از این چون وارهیم          هم بیا کاین را به انگوری دهیم

آن یکی دیگر عرب بد گفت لا          من عنب خواهم نه انگور ای دغا

آن یکی ترکی بد و گفت ای گزم          من نمی خواهم عنب خواهم ازم

آن یکی رومی بگفت این قیل را          ترک کن خواهم من استافیل را

در تنازع مشت بر هم می زدند          که ز سرّ نامها غافل بدند

مشت بر م می زدند از ابلهی          پر بدند از جهل و از دانش تهی

صاحب سرّی عزیزی صد زبان          گر بدی آنجا بدادی صلحشان

پس بگفتی او که من زین یک درم          آرزوی جمله تان را می خرم

یک درمتان را می شود چار المراد          چار دشمن می شود یک زاتّحاد

 و یا:

روزی سه نفر همسفر که اولی کرد بود و دومی فارس و سومی ترک، به شهری رسیدند. هر سه نفر زبان همدیگر را نمی‌فهمیدند، قرار بود ناهار بخورند.

 اولی به کردی گفت : «من نان و تری اخوم»
دومی نیز به فارسی گفت : «من نان و انگور می‌خورم»
و سومی هم به ترکی گفت : «من اوزوم چورک ییرم»


ولی اولی نفهمید که دومی همان نان و انگور را می‌خواهد و دومی هم نفهمید که سومی مایل به خوردن نان و انگور است. درنتیجه کارشان به نزاع و مجادله و زد و خورد رسید. چند نفر که زبان هر سه را بلد بودند میانجی شدند و به آنان فهماندند که هر سه نفر یک حرف می‌زنند.

یه راز دیگه: نوشتن این مطالب دلیل بر رعایت همه اینها از جانب خودم نیست بلکه من هم سعی میکنم مثل همه  بیاموزم و رعایت کنم آنچه میبایست رعایت کرد! و برای بهتر زندگی کردن نیز باید آموخت ...معلم من طبیعت وحیوانها(گربه) و آدمها هستند که عاشقانه دوستشون دارم.... و اینکه دوست دارم خودم بیاموزم تا اینکه به اجبار به من بیاموزند یا اینکه مقلد باشم!!!

+نوشته شده در شنبه 1388/04/27ساعت11:30توسط هدیه |
3
درود بر دوستان آشنا و ناآشنا...دوست و غریبه...موافق و مخالف

تا حالا به این فکر کردید چرا  در فلسطین جنگ و نزاع چند هزار ساله بین یهود و مسیحی و مسلمان برای چی هست؟

بنظر شما چرا این 3 دین که هرسه به ابراهیم برمیگردند و یک خدای واحد دارند، با هم جنگ میکنند؟

چرا هنوز هابیل و قابیل از کشتن هم دست بر نداشته اند؟

بقول شاعر معاصر امین پور:

 شهیدی که بر خاک می خفت /چنین در دلش گفت: /اگر فتح این است که دشمن شکست / چرا همچنان دشمنی هست؟

این جنگها برای قدرت و سلطه طلبی هست نه برای ترویج خداپرستی ! نکته جالب اینجاست بسیاری از سیاستمداران کشورها مدافع حقوق مسلم فلسطینیها هستند و تعدادی از سیاستمداران دیگر کشورها مدافع اسرائیل!  اخبار هرکدام از این کشورها مقتولین این جنگها رو پخش میکنند...اما کشورهای دموکرات وصلح جو که برای صلح وحقوق بشر  تلاش میکنند در مستندها و اخبارشان از شهرهایی سخن به میان می آورند که اسرائیلیها و فلسطینیها باهم در صلح زندگی میکنند و زیباتر اینکه  حتی با هم پیوند وتشکیل خانواده داده اند....چرا در دنیای به این بزرگی...با این همه پیشرفت مردم بازیچه سیاستهای کثیف میشوند؟ در واقع سیاست مردم رو به بدترین شکل بازی میده! ای داد و بیداد.... چقدر از این سیاستها وقدرت طلبیها بیزارم...

ای داد و بیداد

شهیدی که بر خاک می خفت / سرانگشت در خون خود می زد و می نوشت / در سه حرف بر سنگ / به امید پیروزی واقعی نه در جنگ / که بر جنگ....

(آمین)

.......................

حتما این سئوال براتون پیش اومده که چرا از ایران خودمون حرفی به میان نیاورده ام....

خدا رو شکر در ایران ما   نه جنگی هست...نه سیاست و قدرت طلبی  کثیفی... نه دروغی... نه کودتایی...هیچ...

خداروشکر ما چشمامون بازه و دشمنان ایران رو شناسایی کردیم و هیچکدام به هیچ طریقی نمیتوانند به کرامت و شخصیت  مردم آگاه ما صدمه بزنند...

خدا رو شکر موسوی و خاتمی رو که حرف زیاد میزدندبا روشهای امنیتی ساکت کردیم.....هیچ کدام از این خس و خاشاکها نمیتوانند  میزان که  رای رهبر است   نه ببخشید مردم است را  نادیده بگیرد ...

خدارا شکر  که عدالت و هاله های نور محافظ  ما هستند...خدایا شکرت که ما بر انگلیسی ها و امریکایی ها هرکه توو خیابانها میریزند و  اغتشاش گری میکنند با کمک ترفندهای روسها فائق آمده ایم ....

خدایا شکرت  که داوطلب اعدام و تیر زیاد داریم ....خدایا شکرت که قانون ستیزی نه ببخشید قانون مداری در کشور ما موج میزند....

خدا رو شکر جامعه آزادی داریم که هرکس میتونه عقیده خودشو  در رسانه ملی پخش کنه...

خدا رو شکر که  سایتها فیلتر نشدند...پیامکها وصله و لازم به کنترل نیست....

خدا رو شکر که بر مشکلات واردات شکر و آجیل و میوه و کالاهای چینی فائق آمدیم...خدا رو شکر که تورم و گرانی  وفلاکت نداریم...

خدایا شکرت که  حقوق زنان یک دومم مردان هستند و عدالت و تساوی برقراره آخه این ضعیفه ها ازاین  بیشتر چی میخوان؟میگیم روسری بزار میگن چشم!  اگه نذاشتند بالاخره با زبان خوش میزارند نیازی نیست که خشونت بخرج بدیم!خدا رو شکر حق انتخاب دارند که حجاب داشته باشند یا نه...چون بالاخره یه جوری میزارند یا میزاریم  سرشون...

.خدا رو شکر با این تدابیر مملکتی همه رو یکجا میخواهیم بفرستیم بهشت   شما هم بفرمایید...بخدا تعارف نداریم...زورکیه......

خدا رو شکر که تو زندانها و خیابانها کشته نداریم ...خدا رو شکر که اصلا لازم نیست کسی رو شکنجه کنیم تا بگه غلط کردم....

خدارو شکر که  یک رهبر عادل و یک رئیس جمهور راستگوداریم  ...خدا رو شکر یک آقای الهام سر شلوغ که از بیکاری رنج میبره نداریم....خدارو شکر یک فاطمه رجبی داریم که چیزی از یک خانم با شعور و با شرف  کم نداره.. یه آقای مصباح یزدی داریم که چیزی از یزید نه  ببخشید از انسانیت کم نداره...یه آقای محصولی و دانشجو داریم که نگوووو و نپرس...یه آقای شریعتمداری  داریم که دست ساواک نه ببخشید یک آدم وارسته رو از پشت بسته...

خدا رو شکر اگه دشمنان و خش و خاساک تظاهرات و شورش کنن  حزب الله لبنان عراق و بسیج رو میفرستیم خردوخاک شیرشون کنند.....خدایا شکرت جوونای ما همشون کار دارند و دچار افسردگی و اعتیاد نشدند....خدایا شکرت  ...خدایا شکرت....خدایا شکرت  که ما از این جنگها نداریم...خدایا شکر از این همه نعمت رووو دل کردم...بازم شکر...باز شکر که دشمنان نتونستند تو رو فیلتر کنند و ما مدام العمر رو خطتت هستیم

خدایا تن بیمار و رنجور و ناقصی دارم (اشک تمساح)...میدونم با همه تعادلی که بخرج میدم گاهی  از مسیر منحرف میشم...خدایا تو ما رو به راه راست هدایت کن (جک که تعریف نکردم میخندی...نیشتو ببند)...خودتی...خودتی...خودتی...آینه

به قول اوشو :

زندگی مثل یه آینه است که چهره تو را بازتاب میکند

دوستانه رفتار کن و ببین که تمام زندگی دوستی را انعکاس میدهد

............................................................

 

یه راز دیگه: زندگی با تمام فراز و نشیب هاش با تمام بدی ها و خوبیهاش.. برام زیباست...چون به من درس میده و من یاد میگیرم و لذت میبرم  ....

+نوشته شده در دوشنبه 1388/04/22ساعت10:10توسط هدیه |
2

مرگ، همچون زندگي، فقط يک دگرگوني است

 (لايب نيتس)

درود بر دوستان گلم که تک تک شما رو دوست دارم و از صمیم قلب براتون آرزوی بهترینها رو دارم

"همه مي ميرند" اسم يکي از داستانهاي سيمون دوبوار هست،که قبل از نتیجه گیری مختصری از آن را مینویسم:

"ريمون فوسکا" فرمانرواي جوان و مغرور "کارمونا" در قرن سيزدهم ميلادي، از تصور اینکه روزی پیر میشود و میمرد ،میترسد...زیرا اگر میمرد نمیتوانست آنطور که میخواهد شهرش را سربلند و باشکوه سازد... او با پیرمردی یهودی آشنا میشود و از وی  یک اکسیر عمرجاودان که در مصر کشف کرده بود را میگیرد.پیرمرد یهودی با اینکه از مرگ میترسید اما جرات نوشیدن اکسیر را نداشت زیرا چشم انداز یک زندگی پایان ناپذیر به نظرش هولناک می آمد!

فوسکا  اکسير را نوشيد و در برابر مرگ مصونيت پيدا کرد.

 او به مدت دو قرن بر شهرش حکومت کرد،

 جنگهائي را شعله ور ساخت،‌

بناهاي نو را احداث کرد،

 به زنان بسيار دل سپرد و به چشم خود شاهد مرگ فرزندان، نوادگان و نتيجه هايش بود.

 ولي جالب است که بدانيم دستاوردهاي او در طول چند قرن، بيشتر از آن چيزي نبود که وي مي توانست در مدت چند سال حکومت خويش به دست آورد!!!

 مردم تحت حکومت او، بر طبق ميل و خواسته خود زندگي مي کردند و حاضر به پذيريش انديشه هاي بزرگ زمامدار خود نشدند.

 بجاي قدر شناسي از زحمات کنت فوسکا، از وي هراس داشتند و آرزو مي کردند که از دست او خلاص شوند.

 فوسکا پس از پي بردن به اين حقيقت، شهر کارمونا را ترک گفت و به صورت يک مشاور شرور و مورد اعتماد شارل پنجم امپراتور روم مقدس درآمد. ( همین الان یاد پرفسور مولانا  مشاور آقای رئیس جمهور 4سال پیش خودمون افتادم!!)

 فوسکا قادر نبود شخصا" نقشه هاي خود را براي تسلط بر جهان، عملي سازد. لذا اين نقشه ها را به امپراتور پيشنهاد کرد و سپس به سير و سياحت در دنيا پرداخت.

در قرن هفدهم،‌او در کشف سرزمين کانادا شرکت کرد، و در محافل سياسي پاريس فعال بود، و حتي در انقلاب فرانسه نيز شرکت داشت، فوسکا ساليان دراز را در زندان و تبعيد گذراند و حتي در يک مورد به مدت شصت سال زنداني بود در طول سده ها، او عشق ورزيد، ازدواج کرد و همه همسران و فرزندانش پير شدند و مردند ولي خود او هميشه جوان باقي مي ماند.
اما بتدريج از ادامه زندگي خسته شد،‌کم کم دچار بي اعتقادي شد، نميتوانست به آينده و پيشرفت اعتقادي داشته باشد، و حتي در مورد زنان در ابتدا عقيده داشت که چون مورد علاقه و توجه يک مرد فنا ناپذير هستند بنابراين از سعادتي بي همتا برخوردارند زيرا هميشه آنها را به خاطر خواهد داشت.

 ولي کم کم به اشتباه خود پي برند، و آنها متوجه شدند که عاشق فنا ناپذيرشان قادر نيست عشق آنان را خواه در زندگي و خواه در مرگ، به دل خود راه دهد، از شدت خشم ديوانه شدند.

 از نظر فوسکا، عميق ترين عواطف نيز فاني بودند.

نتیجه گیری :

فقط کساني که بايد بميرند قادر به دوست داشتن زندگي، به عهده گرفتن کارهاي بزرگ، تحمل خطرات و اميد به آينده هستند!.

. . فقط کساني که فاني هستند نقشه هاي دراز مدت مي کشند و طوري عمل مي کنند که گوئي هرگز نخواهند مرد

مرگ موهبتی است که بهتر زندگی کنیم و در نحوه زندگی کردنمان فکر کنیم!

پینوشت

از خانم سیمون دوبوار که نامدار ترین زن روشنفکر قرن بیستم است:

  نام اصلی سیمون: لوسی ارنستین ماری برتراند دوبووار/ملیت فرانسوی/ تولد ۱۹۰۸/مرگ ۱۹۸۶/ پیشه فیلسوف، نویسنده، فمینیست و اگزیستانسیالیست

و کتابهای دیگر ایشان:

مهمان/ خون دیگران/ جنس دوم/ ماندارین‌ها/ خاطرات یک دختر مطیع/ مرگی بسیار آرام/ تصاویر زیبا/ زن وانهاده/ کهنسالی/ مراسم وداع و..

سیمون دوبوار مادر موج دوم فمینیسم هست و پیشنهاد میکنم کتاب جنس دوم ش را که خودم هنوز تموم نکردم رو بخونید

.............................................................................................

و راز دیگری که میخواستم فاش کنم اینه: من فمینیست نیستم اما فمینیستها رو خیلی دوست دارم!!!!!!!!!

البته این جمله رو از قافیه جمله  رهبر انقلاب سال57 ایران، تقلید میکنم که میگه:  من ورزشکار نیستم اما ورزشکاران را دوست دارم!

............................................................................................

بسیاری از دوستان من چه در چت ،چه در نامه،  چه ایمیل ،وپیامک با علامت تعجب (!) بنده مشکل دارند

من برای دوستان جدید عرض میکنم بنده عادت دارم...کوچیک که بودم از این علامت خیلی خوشم میومد ، و این نشون میده من هنوز خیلی کوچیک هستم که نحوه استفادشو بخوبی یاد نگرفتم و هیچ قصدو غرضی ندارم!!!!

اما یک سئوال اگزیستانسیالیستی  از شما دارم:

کدام سخت تر است؟ بیدار کردن کسی که خواب است یا بیدار کردن کسی که خواب میبیند که بیدار است؟

و در آخر یه درد دل دوستانه با شما:

این روزها شعرهای فرخی یزدی رو با تمام وجودم  درک میکنم

تا پست بعدی و یه راز دیگه همتونو به معشوقه هاتون میسپرم!

+نوشته شده در جمعه 1388/04/19ساعت0:0توسط هدیه |
1
این پست برعکس پستهای گذشته از زبان خودم و از دغدغه ها ی فکری و اجتماعی و... خواهد بود

به قول یکی از ذوستان وبلاگ نویس(لینک ایشون) امروز 18 تیرماه هست که من ناپرهیزی کردم و بقلم خودم که معمولا سبک عامیانه و به دور از اصطلاحات متکلفانست  مینویسم

بهونه ای که باعث شد بنویسم فوت نویسنده ای بود که من تمام خاطرات کودکیمو مدیون قلم و اندیشه  وی بودم

نویسنده کتاب قصه های خوب برای بچه های خوب  آقای مهدی آذریزدی...

در دايره اي کآمدن و رفتن ماست                      آنرا نه بدايت نه نهايت پيداست
کس مينزند دمي درين عالم راست                   کاين آمدن از کجا و رفتن بکجاست

"خیام"

میخوام یه رازی بهتون بگم و اون هم اینه که من عاشق خیام هستم...

در پست بعدی نتیجه گیریمو از  کتاب  "همه میمیرند "سیمون دوبوار  که استاد گرامی بنده به من امانت دادند مینویسم  و یه راز دیگه رو فاش میکنم

 

در آخر هم یه شعر از خیام

 

ناکرده گنه در این جهان کیست بگو

آن کس که گنه نکرد چون زیست بگو

من بد کنم و تو بد مکافات دهی

پس فرق میان من و تو چیست بگو

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/18ساعت14:31توسط هدیه |
ليوان را زمين بگذار

 

استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند.بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند < 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم >
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمي دانم دقيقا" وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد .
استاد پرسيد :
خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد ؟
يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد.
حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد ديگري جسارتا" گفت : دست تان بي حس مي شود .
عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند . و مطمئنا" کارتان به بيمارستان خواهد کشيد >
و همه شاگردان خنديدند

استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است ؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟
درعوض من چه بايد بکنم ؟
شاگردان گيج شدند . يکي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد.
استاد گفت : دقيقا" مشکلات زندگي هم مثل همين است .
اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد .
اشکالي ندارد . اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد ، به درد خواهند آمد .
اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود.
فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است . اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب ، آنها را زمين بگذاريد.
که درپايان هر روز و پيش از خواب ، آنها را زمين بگذاريد.
به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند ،
هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد ، برآييد!
دوست من ، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري .
زندگي همين است

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/04/08ساعت18:1توسط هدیه |
حکایتهای مدیریتی

ملا نصرالدين هميشه اشتباه مي‌كرد

 

ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌کرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سکه به او نشان مي‌دادند که يکي شان طلا بود و يکي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب مي‌کرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سکه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب مي‌کرد. تا اينکه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينکه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول گير آورده‌ام.
«اگر کاري که مي کني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشکالي ندارد که تو را احمق بدانند.»

منبع: كوئيلو، پائولو. 1383. پدران، فرزندان، نوه‌ها. ترجمه آرش حجازي. چاپ پنجم. تهران: كاروان.


در اين داستان مي‌بينيم ملا نصرالدين با بهره‌گيري از استراتژي تركيبي بازاريابي، قيمت كم‌تر و ترويج، كسب و كار «گدايي» خود را رونق مي‌بخشد. او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل مي‌كند و از طرف ديگر مردم را تشويق مي‌كند كه به او پول بدهند
+نوشته شده در دوشنبه 1388/04/08ساعت17:54توسط هدیه |
بخوان به نام گل سرخ
 

 

بخوان به نام گل سرخ، در صحاري شب،
كه باغ ها همه بيدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان، تا كبوتران سپيد
به آشيانه ي خونين دوباره برگردند

بخوان به نام گل سرخ، در رواق سكوت
كه موج و اوج طنينش ز دشت ها گذرد؛
پيام روشن باران،
زبام نيلي شب،
كه رهگذر نسيمش به هر كرانه برد.

ز خشك سال چه ترسي!
ـ كه سد بستي بستند:
نه در برابر آب،
كه در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور .....

در اين زمانه ي عسرت،
به شاعران زمان برگ رخصتي دادند
كه از معاشقه ي سرو و قمري و لاله
سرودها بسرايند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب.
تو خامشي، كه بخواند؟
تو مي روي، كه بماند؟
كه بر نهالك بي برگ ما ترانه بخواند؟
از اين گريوه به دور،
در آن كرانه، ببين:
بهار آمده،
از سيم خادار، گذشته.
حريق شعله ي گوگردی بنفشه چه زيباست!

هزار آينه جاري ست.
هزار آينه اينك، به همسرايي قلب تو مي تپد با شوق.
زمين تهي ست ز زندان،
همين تويي تنها
كه عاشقانه ترين نغمه را دوباره بخواني.
بخوان به نام گل سرخ، و عاشقانه بخوان:
"حديث عشق بيان كن، بدان زبان كه تو داني" 

 

 

                                         

                                       " استادمحمد رضا شفیعی کدکنی"

                                              از مجموعه شعر " در کوچه باغهای نشابور"

 

+نوشته شده در جمعه 1388/04/05ساعت11:39توسط هدیه |