
ای دف آهسته از اینجا مگذر پشت این سینه دلی خوابیده

سالها پیش شاه بزرگی میزیست که بسیار خردمند بود.روزی بر آن شد که بر مردمان خویش قانون نهد.
پس یکهزار مرد دانا را از یک هزار طایفه ی گوناگون به پایتخت فرا خواند تا قانون بر نویسند و چنین شد.
اما آن دم که هزار قانون بر پوستها نوشته آمد و برابر شاه نهاده شد و او آن هزار قانون را بخواند و در دل خویش به درد بگریست زیرا که تا آن دم نمیدانست یکهزار جنایت در پادشاهی او میشود.
پس دبیر فرا خواند و به لبخندی بر لب قانونها بر او انشا کرد.
اما قانونهای وی تنها به شماره هفت بود.
پس هزار مرد دانا به خشم از حضور او بشدند و به قبایل خویش بازگشتند و قوانین خود برنهادند وهر طایفه قوانین خردمند خود پی گرفت.
بدین سان تا بدین روز آنان یکهزار قانون دارند.
آن سرزمین کشوری پهناور است اما یکهزار زندان دارد و زندانهایش انباشته از مردان و زنانی است که هزار قانون را شکسته اند.
آن سرزمین کشوری بس بزرگ است اما مردمان آن زادمان یکهزار قانون گذار و تنها یک شاه خردمندند.!!
جبران خلیل جبران.....کتاب سرگردان

دهقان فداكار پير شده و احتیاج به کمک داره،
درتهران مرغا هورمون خوردن خروس شدن،
خروسا مامانی شدن برای مرغا عشوه میان و ناز میکنن،
چوپان دروغگو عزيز شده و کلی طرفدار داره،
شنگول و منگول بزرگ شدن و گرگ شدن،
دارا و سارا رفتن فرانسه کبابی باز کردن،
كوكب خانم حوصله مهمون رو نداره و جواب تلفن رو نمیده،
كبري موهاشو مش کرده و تصميم گرفته دماغشو عمل كنه،
روباه و كلاغ دستشون تو يه كاسست،
حسنك گوسفنداشو فروخته و پیکان خریده مسافرکشی میکنه،
آرش كمانگير معتاد شده،
شيرين، خسرو و فرهاد رو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسكي،
رستم و اسفنديار اسباشونو فروختن و موتور خریدن ميرن كيف قاپي،
راستي چي به سر ما اومده؟؟!!

تا کی زچراغ مسجد و دود کنشت؟
تا کی ز زیان دوزخ و سود بهشت؟
رو بر سرلوح بین که استاد قضا
اندر ازل آن چه بودنی است نوشت
انسان هایی که جای ِ خود را در جامعه می پذیرند ، احساس ِ جمعی دارند
آنها احساس می کنند که جزئی از کل و عضوی از جامعه هستند
آنها احساس ِ با هم بودن و برای هم بودن می کنند
از این رو می پذیرند که در جامعه افرادی ، از آنها بالاتر، قوی تر، تواناتر و دانا تر می باشند و
افراد ِ دیگری از آنها ، پایین تر ، ضعیف تر و ناتوان تر هستند
این احساس ِ جمعی در آنها ، احساس ِ ایمنی بوجود می آورد
این امر باعث می شود که احساس کهتری در برابر ِ کمال داشته باشند و در نتیجه شخصیت هایی کمال جو باشند . ولی انسان هایی که جای خود را در جامعه نمی پذیرند ، عدم احساس ِ جمعی در آنها مشاهده می شود . این احساس در آنها باعث عقده ی حقارت در برابر ِ فرد بالاتر ، قوی تر و توانا تر و عقده ی برتری در برابر ِ فرد ِ پایین تر ، ضعیف تر ناتوان تر می شود
در نتیجه این امر باعث می شود که چنین انسان هایی احساس ناایمنی در جامعه داشته باشند
عقده حقارت در برابر دیگران باعث ِ قدرت طلبی و برتری طلبی در آنها می شود!!!
.
..
...
دکترجمشید افشنگ – عضو هیات علمی دانشکده ی روان شناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران

زندگي را به تمامي زندگي کن
در دنيا زندگي کن بي آنکه جزيي از آن باشي
هم چون نيلوفري باش در آب
زندگي در آب، بدون تماس با آب!
زندگي به موسيقي نزديک تر است تا به رياضيات
رياضيات وابسته به ذهن اند
و زندگي در ضربان قلبت ابراز وجود مي کند!
زندگي سخت ساده است!
خطر کن!
وارد بازي شو!
چه چيزي از دست مي دهي؟
با دست هاي تهي آمده ايم،
و با دستهاي تهي خواهيم رفت
نه ، چيزي نيست که از دست بدهيم،
فرصتي بسيار کوتاه به ما داده اند،
تا سرزنده باشيم،
تا ترانه اي زيبا بخوانيم،
و فرصت به پايان خواهد رسيد،
آري، اين گونه است که هر لحظه غنيمتي است!
مرگ تنها براي کساني زيباست که ،
زيبا زندگي کرده اند!
از زندگي نهراسيده اند!
شهامت زندگي کردن را داشته اند
کساني که عشق ورزيده اند،
دست افشانده اند،
و زندگي را جشن گرفته اند!
پس:
هر لحظه را به گونه اي زندگي کن،
که گويي واپسين لحظه است
و کسي چه ميداند؟
شايد آخرين لحظه باشد!



