ای دوست من!
ای دوست من! آنچه از من برای تو نمایان می شود، نیستم.
ظاهرم چیزی نیست جز لباسی که از نخلهای تساهل و نیکی با دقت بافته شده است تا مرا از دخالتهای بیجای تو و تو را از کوتاهی و غفلت من محافظت کند.
و اما آن ذات بزرگ و پنهان که او را "من" می خوانمش، راز ناشناخته ایست که در اعماق درونم جای دارد و کسی جز من آن را درک نتواند کرد و در آنجا برای همیشه ناشناخته و پنهان خواهد ماند.
دوست من! نمی خواهم تمام سخنان و کردارم را باور کنی زیرا سخنان من چیزی نیست جز پژواک اندیشه های تو و کردارم نیز جز سایه های آرزوهای تو!
دوست من! اگر بگویی باد به سوی مشرق می وزد، فی الفور پاسخت دهم که: آری! به سوی مشرق می وزد زیرا نمی خواهم گمان ببری افکار شناور من با امواج دریا نمی تواند همراه باد به وزش و پرواز درآید در حالی که بادها تار و پود فرسوده ی افکار قدیمی ات را از هم گسیخت و آن را متلاشی کرد و دیگر نمی توانی افکار عمیق مرا که بر دریاها در حال اهتزاز است، درک کنی. من هم نمی خواهم تو آن را دریابی زیرا دوست دارم در دریا به تنهایی سیر کنی.
دوست من! چون خورشید روز تو طلوع کند، تاریکی شب بر من فرا می رسد. با اینحال از پشت حجابهای تاریکم درباره پرتوهای طلایی خورشید سخن می گویم چون در هنگام ظهر بر قله کوهها و بر فراز تپه ها به رقص در می آید و در هنگام رقص از ظلمات و تاریکی دره ها و دشتها خبر می دهد.
در این باره با تو سخن خواهم گفت زیرا تو نمی توانی سرودهای شبانه ام بشنوی و بالهای مرا در میان ستارگان نمی بینی و چه خوب است که تو آن را نمی شنوی و نمی بینی زیرا دوست دارم در تنهایی شب زنده داری کنم.
دوست من! وقتی تو به آسمانت صعود می کنی، من به سوی دوزخ خود سرازیر می شوم و با اینکه رود صعب العبوری در میان ما قرار می گیرد اما یکدیگر را صدا می زنیم و دیگری را دوست خطاب می کنیم.
من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی زیرا شعله هایش دیدگانت را می سوزاند و دود آن بینی تو را می آزارد.
من نمیخواهم تو دوزخ مرا ببینی و بهتر است که من در دوزخ خود تنها باشم.
دوست من! تو می گویی حقیقت و پاکدامنی و زیبایی را سخت دوست داری و من به خاطر تو می گویم:
شایسته است که انسان چنین صفاتی را دوست بدارد درحالی که در دل خود به تو می خندم و خنده خود را کتمان می کنم زیرا می خواهم تنها بخندم.
دوست من! تو نه تنها انسانی درخور ستایش، هوشیار و فرزانه هستی بلکه یک انسان کامل بشمار می روی اما من دیوانه ای بیش نیستم که از عالم عجیب و غریب تو دور هستم. من دیوانگی خود را مخفی می کنم زیرا دوست دارم در عالم جنون نیز تنها باشم.
ای عاقل و ای هوشیار! تو دوست من نیستی. چگونه می توانم تو را قانع کنم تا سخنم را درک کنی؟
راه من راه تو نیست اما در کنار هم با هم قدم می زنیم!
انسان جزئی از طبیعت و یا طبیعت جزئی از انسان!
انسان همان طبیعت است و طبیعت با 4 فصل مشخص میشود که بازتابی از زندگی انسان از بدو تولد تا لحظه مرگ است.
دیدگاهم بر این است که زندگی انسانها را میتوان در قالب فصلها هم نیز پیدا نمود...
درختان، رودها همه و همه نماد هایی از انسانهای اطراف ما هستند(کتاب سیتدارتها از هرمان هسه...کشف و شهود وانسانی را بیان میکند که از طریق دوستی با رود به کمال میرسید)
موجودات و جمادات اطراف ما نمادند و بايد با آنها همذاتپنداري كنيم، گاهي محليترين و بوميترين داستانها یا باورها ویا افسانه ها ميتوانند جهانيترين باشند و سادهترين داستانها، پيچيدهترين آنها که روح و ذهن را هم درگير ميكنند. و خالصترین اعتقادات و باورها را به زیباترین شکل ممکن باخود بهمراه دارند... همانند نگاه کردن به جزئی از طبیعت مانند دریا ...رود ....جنگل...حیوان یا یک برگ یا سنگ!
برای شناخت هستی و هستی انسانها یعنی خودمان گاه میتوان با سکوت و سادگی و خلاقیت از جزييترين نكتهها ،چیزهای بزرگی بیاموزیم
بعضی انسانهاو بعضی از مکانها و یا قسمتی از طبیعت برای یک انسان ممکن است موجب شادی و لذت او گردد و برای انسان دیگری ممکن است مرحم دل شکسته اش باشد...این به معنای جریان مداوم احساس و انرزیست (بهار تابستان پاییز زمستان) و ما شاهد همه جنبه های زندگی هستیم با تمام خشونت،تنفر، بیزاری،خیانت، اشتیاق،زیبایی ،ترحم و لذتها،ایثار،عشق...
گردش فصلها در درون ما به دیدگاه ما نسبت به چرخه زندگی کمک و تقویت میکند که همانجا که آغاز و تولد ما بوده (بهار) در بهاری دیگر به پایان میرسد و تقلای انسانها برای رسیدن به خرد و فرزانگی وظیفه مقدس است که آنچه را آموخته اند به نسلهای بعد انتقال دهند.
و همچنین همانند تغيير فصلها هر چيزي چرخهاي دارد و اين كه حتي تيرهترين كورهراهها هم ميتوانند ما را به مقصد برسانند.
مانند آخر تابستان که با بادهای سرد و باران همراه است که نشان از تغییر فصل است و برگهای رنگارنگ در فصل پاییز مانند خاطراتیست گوناگون از خورشید فصلهای قبل. هر فصل روح خود را دارد با شگفتی ها و پایانش. و در هر کدام نوعی آرامش روحانی بدست می آید که مانند انرزی به کل طبیعت آن را انتقال میدهیم.... قانون طبیعی چرخش فصلها مانند حسهاییست که در درون ما حکمفرما میشوند بدون آن که خود بخواهیم زیرا ما نیز جز طبیعت هستیم... و تولد و مرگ بر اساس همین قوانین جبری طبیعت هدایت میشود. و مسئله جالب اینجاست که ذات انسان همراه با محدودیت اختیارات اوست.
ما با روح طبیعت یکی هستیم و نفس ما که جوهري و ذاتاً مجرد است، ولي در عمل مادي مي باشد از جنس ماده نيست، ولي افعال خود را از طريق ابزارهاي مادي انجام مي دهد، مانند دانش هايي که انسان ها کسب مي کنند که با استفاده از اندام حسي صورت مي پذيرد.
هر فصلی برای هر شخص معنایی دارد ممکن است هر فصل درونی بمعنای جمع عشق ، خشونت، شهوت،تاوان ، تحقق استعدادها ی بالقوه و در آخر بازتاب همه اینها .....
...............................................................................................................................
پینوشت:
حواس و عقل هر دو در تجربه ما از دنیا اهمیت زیادی دارد. در عین حال خردگراها در مورد نقش و اهمیت عقل زیاده روی میکنند و تجربه گراها هم روی تجربیات یکطرفه حواس بیش از حد تاکید دارند.
البته همه دانش ما از دنیا از راه ادراکات حسی است البته در عقلمان هم پیش فرضهای مهمی در مورد نحوه برداشت ما از دنیای اطرافمان وجود دارد. در نتیجه شرط و شروطی در آگاهی انسان است که در تصمیم گیری و شناخت و تجربیات ما از دنیا تاثیر میگذارد."چیزی که در عقلمان وجود دارد شرایطی است که روی تجربه هایمان اثر میگذارد.
چون ذهن انسان فقط یک تابلو منفعل برای دریافت ادراکهای حسی بیرونی نیست، بلکه فعال و شکل دهنده است. ذهن خودش روی ادراکهای ما از دنیا اثر میگذارد.
بطور مثال شاید بتوانی آنرا با اتفاقی که موقع ریختن آب توی پارچ می افتد مقایسه کنی. آب ریخته شده شکل پارچ را میگیرد. ادراکهای حسی و تجربی ما هم به شکل "صورتهای شهود" ما در می آید.
کانت معتقد است مرز مشخصی بین "شئی فی نفسه" و "شئی در نظر من" ایجاد کرد.هیچوقت نمیتوانیم با اطمینان بدانیم خود اشیا چطورند. فقط میتوانیم بدانیم اشیا چطور خودشان را به ما نشان میدهند. در مقابل ،قبل از هر تجربه خاصی میتوانیم بگوییم عقل انسان چطور اشیا را درک می کند.
خلاصه مطلب:
دو عامل در درک انسان از جهان موثر است.یکی عامل بیرونی است که تا زمانی که انسان آن را حس نکرده نمیتواند چیزی در موردش بداند. به این میگوییم "ماده شناخت". عامل دوم عامل درون خود انسان است، مثل درک اتفاقات در زمان و مکان و فرآیندهایی که طبق قانون خلل ناپذیر علیت اتفاق می افتند. به این میگوییم "صورتِ شناخت"
وبر شناخت و دانش ما از جهان تجربه حسی و عقل تاثیر میگذارد.
ماده شناخت از راه حس به ما میرسد ولی همین ماده خودش را با خصوصیات ذهن وفق میدهد. مثلا سئوال کردن درباره علت اتفاقات جزئی از خصوصیات عقل است.
اگر نقصی یا اشتباهی در مطلب فوق دیدید ،اعلام کنید تا در صورت لزوم ویرایش کنم!
هدفم بر این بود تا مطالبم را به سمت مسائل فرهنگی و اجتماعی و ...سوق دهم اما طاقت دیدن ظلم و ستم و وحشیگری و حس تنفر مجالم نداد تا برخلاف میلم از درد ننویسم... به قول یکی از دوستان نشمیل درد را از هر طرف بخوانی درد است...
درد و رنج را نمیتوان از بین برد چون همیشه هست،... اعتقادم همیشه بر این بوده و هست که مفاهیم زیبا روببینیم و یاد بگیریم تا درد رو کمرنگ کنیم تا زیبا زندگی کنیم و بگذاریم تا تیشه های درد آهگین بر پیکر روحمان فرود آید اما همچنان با سرودی شایسته هستی از عشق بخوانیم...
اما غافل از اینکه درد من از جنس درد بشر است ...درد من نیست...درد مردم است
دردی که چند وقت است روحمان را می آزارد روزنه امید را کوچک جلوه داده....
زرتشت میگوید باید عاشقِ عاشقی بود... به مهر، مهرورزی کرد... ... و از تنفر متنفر بود
حال من متنفر از تنفری که بر انسانهای حقیقت خواه و آزادیخواه روا میدارند.... چرا نداها و سهراب اعرابی ها را بیرحمانه کشتند.....
ترانه موسوی را که پس از شکنجه های وحشیانه در زندان و تجاوز جنسی او را سوزاندند تا جنایتشان مخفی بماند....
از ديدن این شهیدان هر قلبي که تيرگي برش چيره نشده باشد به درد ميآيد. شماها شهيدان پاک دوران ما هستيد خدا شما را دوست دارد. در آغوش خدا براي ما دعا کنید
گرچه جسم مردمم افتاده نا حق بر زمین
در دلم خورشید و دردستم قلم، مسلخ کجاست
غسل تعمیدم دهید این شور من بی انتهاست
روحشان آزاده ی آزاده شد زیر پوتین
دیدن و شنیدن این اسامی و صحنه ها کافیست برای هفته ها بیخوابی و درد و بغض و تنفر و صدایی خاموش.... که میگوید چرا؟ تا به کجا؟ که چه رامیخواهند ثابت کنند؟
کجایی شاملو که این بار بگویی: چه زنی، چه زنی، که می گفت، قلب را شایسته تر آن، که به هفت شمشیر عشق در خون نشیند، دریغا شیرآهنکوه زن که تو بودی…
ساغر(مریم)عزیزم از کتابی که به من هدیه کردی شعری انتخاب نمودم در وصف این روزها:
از حکمت سلاخان
کسی نمی آید بگوید :" ما میخواهیم سلاخی شان کنیم"
این گفته صورت خوشی ندارد
فقط کافیست با تاسف بگویند:
" کسی حق ندارد با آنها بد رفتاری کند"
عبارتِ " آنها که آدم نیستند" نیز طنین کهنه و منسوخی دارد و هیچ نیازی به آن نیست
بلکه تاثیر این جمله به مراتب بیشتر است: "آن ها مثل من و تو نیستند"
چه نیازی به سوگند خوردن به مرگ و نابودی شان
تنها کافیست سرو شانه تکان بدهیم و بگوییم:
"آنها فقط یک زبان را میفهمند"
آنگاه خود به خود نوبت سلاخی کردنشان میرسد! ((اریش فرید))
از قیصر امین پور:(تقدیم به روح شهدای آزاده)
نام تو نور
نام تو سوگند
نام تو شور
نام تو لبخند
تاریخ عاشقان
فهرست کوچکی
از بیشمار نام شهیدان توست
آواز عاشقانه ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
درود بر شما دوستان راسخ درود بر دوستان منکر و درود بر دوستان شکاک!
این هم یه نوع سلام کردن هست....اگه براتون جای سئوال هست پس تا آخر بخونید!![]()
در مورد "جان لاک" مینویسم چون خیلی دوستش دارم ،چرا؟
چون پایه گذار اندیشه لیبرالیسم(آزادی خواه) بود.![]()
یک کیوی رو فرض کنید(همون سیب زمینی ای که موکت کاری شده)
...من از خوردن کیوی به وجد
میام حتی از نگاه کردن به رنگ و نظم و نقاشیه درونش!![]()
اما ممکنه یه نفر از خوردن کیوی حالش بد بشه
یا گلاب بروتون با توالت قرارداد ببنده! یا از دست زدن به کیوی چندشش بشه!![]()
طبیعی هست که آدمها از یک حقیقت یا واقعیت برداشت متفاوتی داشته باشند اما ما چه کیوی بخوریم چه نه، کیوی یک میوه هست و این حقیقتی است!
یا اینکه من از رنگ طوسی خوشم میاد ،اگه شما لباسی قهوه ای بپوشید ممکنه به نظرم زشت بیاد اما در حقیقت رنگ نه قشنگ است نه زشت!(پس هوشمندانه است که نظرم را برای خودم نگه دارم)
نتیجه اخلاقی:" به نظرات دیگران احترام بگذاریم مشروط به اینکه سعی کنیم همواره حقیقتجو باشیم و به قول رفسنجانی : نگاه فرا جناحی داشته باشیم)!!!!
مولانا در طريق معرفت به سالك ميفهماند كه در پوست گير نكند و در ظواهر احكام فكر و انديشهء خود را مشغول نسازد ، با حصول و ممارست از محبت و بدون تنگ نظري خود را بسوي عين اليقين برساند و در اين راه مثل آنكه طلا را توسط آتش به زر ناب تبديل ميكنند، بايد از بسيار امتحانات بگذرد تا به صافي و بيغشي برسد . به اسلام و مسيحيت و يهوديت و ديگر اديان به يك نظر بنگرد، حضرت مولانا اين اختلافات ميان مذاهب را چيزي ظاهري و رنگ تصور ميكرد و بيرنگي را اصل رنگها ميشمرد.
من به این بیرنگی " منشور" میگم![]()
مولانا در اين مورد:
چونكه بيرنگي اســــير رنگ شد موسي ي با موسي ي در جنگ شد
رنگ را چــون از ميان برداشتي مــوسي و فــــــــرعون دارند آشتي
گر دو چشمي حق شناس آمد ترا دوست پُر بين عرصهء هر دو سرا
و بقول خیام ،عسلِ من:
قومی متفکرند در مذهب و دین جمعی متحیرند در شک و یقین
ناگاه منادیی در آید زکمین کای بیخبران راه نه آنست و نه این
یه داستان کوچک از مکتوب پائولو کوئیلو :
روزی بودا در میان مریدانش نشسته بود که مردی به آنها نزدیک شد.
پرسید:خدا وجود دارد؟
بودا پاسخ داد: بله،خدا وجود دارد.
پس از نهار ،،مرد دیگر ظاهر شد.
پرسید خدا وجود دارد؟
بودا پاسخ داد: نه،خدا وجود ندارد.
عصر همان روز، مرد سومی همین پرسش را از بودا کرد،و پاسخ بودا این بود:
باید خودت تصمیم بگیری.
یکی از مریدان گفت: استاد،این که نابخردانه است. چگونه ممکن استبه یک پرسش سه پاسخ متفاوت بدهید؟
بودا پاسخ داد: چون اشخاصی متفاوت بودند. هر کس به شیوه خود به خداوند نزدیک میشوند: برخی با قطعیت ، برخی با انکار و برخی با تردید!!!
مولانا:
چارکس را داد مردی یک درم هر یکی از شهری افتاده بهم
فارسی و ترک و رومی و عرب جمله با هم در نزاع و در غضب
فارسی گفتا از این چون وارهیم هم بیا کاین را به انگوری دهیم
آن یکی دیگر عرب بد گفت لا من عنب خواهم نه انگور ای دغا
آن یکی ترکی بد و گفت ای گزم من نمی خواهم عنب خواهم ازم
آن یکی رومی بگفت این قیل را ترک کن خواهم من استافیل را
در تنازع مشت بر هم می زدند که ز سرّ نامها غافل بدند
مشت بر م می زدند از ابلهی پر بدند از جهل و از دانش تهی
صاحب سرّی عزیزی صد زبان گر بدی آنجا بدادی صلحشان
پس بگفتی او که من زین یک درم آرزوی جمله تان را می خرم
یک درمتان را می شود چار المراد چار دشمن می شود یک زاتّحاد
و یا:
روزی سه نفر همسفر که اولی کرد بود و دومی فارس و سومی ترک، به شهری رسیدند. هر سه نفر زبان همدیگر را نمیفهمیدند، قرار بود ناهار بخورند.
اولی به کردی گفت : «من نان و تری اخوم»
دومی نیز به فارسی گفت : «من نان و انگور میخورم»
و سومی هم به ترکی گفت : «من اوزوم چورک ییرم»
یه راز دیگه: نوشتن این مطالب دلیل بر رعایت همه اینها از جانب خودم نیست بلکه من هم سعی میکنم مثل همه بیاموزم و رعایت کنم آنچه میبایست رعایت کرد! و برای بهتر زندگی کردن نیز باید آموخت ...معلم من طبیعت وحیوانها(گربه) و آدمها هستند
که عاشقانه دوستشون
دارم.... و اینکه دوست دارم خودم بیاموزم تا اینکه به اجبار به من بیاموزند یا اینکه مقلد باشم!!!
![]()
تا حالا به این فکر کردید چرا در فلسطین جنگ و نزاع چند هزار ساله بین یهود و مسیحی و مسلمان برای چی هست؟
بنظر شما چرا این 3 دین که هرسه به ابراهیم برمیگردند و یک خدای واحد دارند، با هم جنگ میکنند؟
چرا هنوز هابیل و قابیل از کشتن هم دست بر نداشته اند؟
بقول شاعر معاصر امین پور:
شهیدی که بر خاک می خفت /چنین در دلش گفت: /اگر فتح این است که دشمن شکست / چرا همچنان دشمنی هست؟
این جنگها برای قدرت و سلطه طلبی هست نه برای ترویج خداپرستی ! نکته جالب اینجاست بسیاری از سیاستمداران کشورها مدافع حقوق مسلم فلسطینیها هستند و تعدادی از سیاستمداران دیگر کشورها مدافع اسرائیل! اخبار هرکدام از این کشورها مقتولین این جنگها رو پخش میکنند...اما کشورهای دموکرات وصلح جو که برای صلح وحقوق بشر تلاش میکنند در مستندها و اخبارشان از شهرهایی سخن به میان می آورند که اسرائیلیها و فلسطینیها باهم در صلح زندگی میکنند و زیباتر اینکه حتی با هم پیوند وتشکیل خانواده داده اند....چرا در دنیای به این بزرگی...با این همه پیشرفت مردم بازیچه سیاستهای کثیف میشوند؟ در واقع سیاست مردم رو به بدترین شکل بازی میده! ای داد و بیداد.... چقدر از این سیاستها وقدرت طلبیها بیزارم...
ای داد و بیداد
شهیدی که بر خاک می خفت / سرانگشت در خون خود می زد و می نوشت / در سه حرف بر سنگ / به امید پیروزی واقعی نه در جنگ / که بر جنگ....
(آمین)
.......................
حتما این سئوال براتون پیش اومده که چرا از ایران خودمون حرفی به میان نیاورده ام.... ![]()
خدا رو شکر در ایران ما نه جنگی هست...نه سیاست و قدرت طلبی کثیفی... نه دروغی... نه کودتایی...هیچ...![]()
خداروشکر ما چشمامون بازه و دشمنان ایران رو شناسایی کردیم و هیچکدام به هیچ طریقی نمیتوانند به کرامت و شخصیت مردم آگاه ما صدمه بزنند...![]()
خدا رو شکر موسوی و خاتمی رو که حرف زیاد میزدندبا روشهای امنیتی ساکت کردیم.....هیچ کدام از این خس و خاشاکها نمیتوانند میزان که رای رهبر است نه ببخشید مردم است را نادیده بگیرد ...![]()
خدارا شکر که عدالت و هاله های نور محافظ ما هستند...خدایا شکرت که ما بر انگلیسی ها و امریکایی ها هرکه توو خیابانها میریزند و اغتشاش گری میکنند با کمک ترفندهای روسها فائق آمده ایم ....
خدایا شکرت که داوطلب اعدام و تیر زیاد داریم
....خدایا شکرت که قانون ستیزی نه ببخشید قانون مداری در کشور ما موج میزند
....
خدا رو شکر جامعه آزادی داریم که هرکس میتونه عقیده خودشو در رسانه ملی پخش کنه
...
خدا رو شکر که سایتها فیلتر نشدند...پیامکها وصله و لازم به کنترل نیست....![]()
خدا رو شکر که بر مشکلات واردات شکر و آجیل و میوه و کالاهای چینی فائق آمدیم...خدا رو شکر که تورم و گرانی وفلاکت نداریم... ![]()
خدایا شکرت که حقوق زنان یک دومم مردان هستند و عدالت و تساوی برقراره آخه این ضعیفه ها ازاین بیشتر چی میخوان؟میگیم روسری بزار میگن چشم! اگه نذاشتند بالاخره با زبان خوش میزارند نیازی نیست که خشونت بخرج بدیم!خدا رو شکر حق انتخاب دارند که حجاب داشته باشند یا نه...چون بالاخره یه جوری میزارند یا میزاریم سرشون...![]()
.خدا رو شکر با این تدابیر مملکتی همه رو یکجا میخواهیم بفرستیم بهشت شما هم بفرمایید...بخدا تعارف نداریم...زورکیه......![]()
![]()
خدا رو شکر که تو زندانها و خیابانها کشته نداریم ...خدا رو شکر که اصلا لازم نیست کسی رو شکنجه کنیم تا بگه غلط کردم....![]()
خدارو شکر که یک رهبر عادل و یک رئیس جمهور راستگوداریم ...خدا رو شکر یک آقای الهام سر شلوغ که از بیکاری رنج میبره نداریم....خدارو شکر یک فاطمه رجبی داریم که چیزی از یک خانم با شعور و با شرف کم نداره.. یه آقای مصباح یزدی داریم که چیزی از یزید نه ببخشید از انسانیت کم نداره...یه آقای محصولی و دانشجو داریم که نگوووو و نپرس...یه آقای شریعتمداری داریم که دست ساواک نه ببخشید یک آدم وارسته رو از پشت بسته...![]()
خدا رو شکر اگه دشمنان و خش و خاساک تظاهرات و شورش کنن حزب الله لبنان عراق و بسیج رو میفرستیم خردوخاک شیرشون کنند.....خدایا شکرت جوونای ما همشون کار دارند و دچار افسردگی و اعتیاد نشدند....خدایا شکرت ...خدایا شکرت....خدایا شکرت که ما از این جنگها نداریم...خدایا شکر از این همه نعمت رووو دل کردم...بازم شکر...باز شکر که دشمنان نتونستند تو رو فیلتر کنند و ما مدام العمر رو خطتت هستیم![]()
خدایا تن بیمار و رنجور و ناقصی دارم (اشک تمساح)
...میدونم با همه تعادلی که بخرج میدم گاهی از مسیر منحرف میشم...خدایا تو ما رو به راه راست هدایت کن (جک که تعریف نکردم میخندی...نیشتو ببند)...خودتی...خودتی...خودتی...آینه
به قول اوشو
:
زندگی مثل یه آینه است که چهره تو را بازتاب میکند
دوستانه رفتار کن و ببین که تمام زندگی دوستی را انعکاس میدهد
............................................................
یه راز دیگه: زندگی با تمام فراز و نشیب هاش با تمام بدی ها و خوبیهاش.. برام زیباست...چون به من درس میده و من یاد میگیرم و لذت میبرم ....
مرگ، همچون زندگي، فقط يک دگرگوني است
(لايب نيتس)
درود بر دوستان گلم که تک تک شما رو دوست دارم و از صمیم قلب براتون آرزوی بهترینها رو دارم
"همه مي ميرند" اسم يکي از داستانهاي سيمون دوبوار هست،که قبل از نتیجه گیری مختصری از آن را مینویسم:
"ريمون فوسکا" فرمانرواي جوان و مغرور "کارمونا" در قرن سيزدهم ميلادي، از تصور اینکه روزی پیر میشود و میمرد ،میترسد...زیرا اگر میمرد نمیتوانست آنطور که میخواهد شهرش را سربلند و باشکوه سازد... او با پیرمردی یهودی آشنا میشود و از وی یک اکسیر عمرجاودان که در مصر کشف کرده بود را میگیرد.پیرمرد یهودی با اینکه از مرگ میترسید اما جرات نوشیدن اکسیر را نداشت زیرا چشم انداز یک زندگی پایان ناپذیر به نظرش هولناک می آمد!
فوسکا اکسير را نوشيد و در برابر مرگ مصونيت پيدا کرد.
او به مدت دو قرن بر شهرش حکومت کرد،
جنگهائي را شعله ور ساخت،
بناهاي نو را احداث کرد،
به زنان بسيار دل سپرد و به چشم خود شاهد مرگ فرزندان، نوادگان و نتيجه هايش بود.
ولي جالب است که بدانيم دستاوردهاي او در طول چند قرن، بيشتر از آن چيزي نبود که وي مي توانست در مدت چند سال حکومت خويش به دست آورد!!!
مردم تحت حکومت او، بر طبق ميل و خواسته خود زندگي مي کردند و حاضر به پذيريش انديشه هاي بزرگ زمامدار خود نشدند.
بجاي قدر شناسي از زحمات کنت فوسکا، از وي هراس داشتند و آرزو مي کردند که از دست او خلاص شوند.
فوسکا پس از پي بردن به اين حقيقت، شهر کارمونا را ترک گفت و به صورت يک مشاور شرور و مورد اعتماد شارل پنجم امپراتور روم مقدس درآمد. ( همین الان یاد پرفسور مولانا مشاور آقای رئیس جمهور 4سال پیش خودمون افتادم!!)![]()
![]()
فوسکا قادر نبود شخصا" نقشه هاي خود را براي تسلط بر جهان، عملي سازد. لذا اين نقشه ها را به امپراتور پيشنهاد کرد و سپس به سير و سياحت در دنيا پرداخت.
در قرن هفدهم،او در کشف سرزمين کانادا شرکت کرد، و در محافل سياسي پاريس فعال بود، و حتي در انقلاب فرانسه نيز شرکت داشت، فوسکا ساليان دراز را در زندان و تبعيد گذراند و حتي در يک مورد به مدت شصت سال زنداني بود در طول سده ها، او عشق ورزيد، ازدواج کرد و همه همسران و فرزندانش پير شدند و مردند ولي خود او هميشه جوان باقي مي ماند.
اما بتدريج از ادامه زندگي خسته شد،کم کم دچار بي اعتقادي شد، نميتوانست به آينده و پيشرفت اعتقادي داشته باشد، و حتي در مورد زنان در ابتدا عقيده داشت که چون مورد علاقه و توجه يک مرد فنا ناپذير هستند بنابراين از سعادتي بي همتا برخوردارند زيرا هميشه آنها را به خاطر خواهد داشت.
ولي کم کم به اشتباه خود پي برند، و آنها متوجه شدند که عاشق فنا ناپذيرشان قادر نيست عشق آنان را خواه در زندگي و خواه در مرگ، به دل خود راه دهد، از شدت خشم ديوانه شدند.
از نظر فوسکا، عميق ترين عواطف نيز فاني بودند.![]()
نتیجه گیری :
فقط کساني که بايد بميرند قادر به دوست داشتن زندگي، به عهده گرفتن کارهاي بزرگ، تحمل خطرات و اميد به آينده هستند!.
. . فقط کساني که فاني هستند نقشه هاي دراز مدت مي کشند و طوري عمل مي کنند که گوئي هرگز نخواهند مرد
مرگ موهبتی است که بهتر زندگی کنیم و در نحوه زندگی کردنمان فکر کنیم!![]()
پینوشت
از خانم سیمون دوبوار که نامدار ترین زن روشنفکر قرن بیستم است:
نام اصلی سیمون: لوسی ارنستین ماری برتراند دوبووار/ملیت فرانسوی/ تولد ۱۹۰۸/مرگ ۱۹۸۶/ پیشه فیلسوف، نویسنده، فمینیست و اگزیستانسیالیست
و کتابهای دیگر ایشان:
مهمان/ خون دیگران/ جنس دوم/ ماندارینها/ خاطرات یک دختر مطیع/ مرگی بسیار آرام/ تصاویر زیبا/ زن وانهاده/ کهنسالی/ مراسم وداع و..
سیمون دوبوار مادر موج دوم فمینیسم هست و پیشنهاد میکنم کتاب جنس دوم ش را که خودم هنوز تموم نکردم رو بخونید![]()
.............................................................................................
و راز دیگری که میخواستم فاش کنم اینه: من فمینیست نیستم اما فمینیستها رو خیلی دوست دارم!!!!!!!!!![]()
البته این جمله رو از قافیه جمله رهبر انقلاب سال57 ایران، تقلید میکنم که میگه: من ورزشکار نیستم اما ورزشکاران را دوست دارم!![]()
............................................................................................
بسیاری از دوستان من چه در چت ،چه در نامه، چه ایمیل ،وپیامک با علامت تعجب (!) بنده مشکل دارند
من برای دوستان جدید عرض میکنم بنده عادت دارم...کوچیک که بودم از این علامت خیلی خوشم میومد ، و این نشون میده من هنوز خیلی کوچیک هستم که نحوه استفادشو بخوبی یاد نگرفتم و هیچ قصدو غرضی ندارم!!!!![]()
اما یک سئوال اگزیستانسیالیستی از شما دارم:
کدام سخت تر است؟ بیدار کردن کسی که خواب است یا بیدار کردن کسی که خواب میبیند که بیدار است؟
و در آخر یه درد دل دوستانه با شما:
این روزها شعرهای فرخی یزدی رو با تمام وجودم درک میکنم![]()
تا پست بعدی و یه راز دیگه همتونو به معشوقه هاتون میسپرم! ![]()


