|
عزیز من
" نه اهانتگر مقدساتم ، نه از مقربان درگاهم ، شاید توانا یا کامل نباشم ،اما حضور دارم" خوشبختی من ، در من است نه در تو نه تنها از آن روی که شاید گذرا باشی بلکه چون می خواهی آنی باشم که نیستم اگر تنها برای این عوض شوم نمی توانم خوشبخت شوم که خودخواهی تو را ارضا کنم آنگاه که سرزنشم می کنی که چرا افکار تو را نمی اندیشم وچون تو نمی بینم نمی توانم احساس خرسندی کنم عصیانگرم می خوانی با این حال ، هرگاه که اعتقادات تو را نپذیرم بر ضد من عصیان کردی نمی کوشم تا به ذهن تو شکل بخشم می دانم سخت می کوشی تا خودت باشی اما نمی توانم بگذارم که تو به من بگویی چه باشم زیرا بر آنم که خودم باشمآدمیت لئو بوسکالیا
زبان ِ عشق برای ذهن بیگانه است
موشی از تبارِ کفتار بفرمایید تو ، دمِ در بده آشپزخانۀ ما open است ! نیازی به سوراخِ دیوار نیست مدام خود را به مُردگی می زند با دگمه ای بسته به دار وقاحت هفت رنگ رنگین کمان نیست مظلوم نماست در گربۀ ما ، موش فراوان است آن هم از نوع گربه خوار من نگران خودمان نیستم نگران گربه مان هستم که روزی پنیر شود ! شعر از عرفان
به دقت نگاهش کن
اندر فواید خاموشی و قطع برق
یه شب که من حسابی خسته بودم همین جوری چشامو بسته بودم سیاهی چشام یه لحظه سُر خورد یه دفعه مثل مردهها خوابم برد توخواب دیدم محشر کبرا شده محکمه ی الهی برپا شده خدانشسته، مردم از مرد و زن ردیف ردیف مقابلش واستادن چرتکه گذاشته و حساب میکنه به بنده هاش عتاب خطاب میکنه میگه چرا این همه لج میکنین راهتونو بیخودی کج میکنین آیه فرستادم که آدم بشین با دلخوشی کنار هم جم بشین دلای غم گرفته رو شاد کنین با فکرتون دنیارو آباد کنین عقل دادم برید تدبر کنین نه اینکه مغزتون رو کاه پرکنین من بهتون چقد ماشاالله گفتم نیافریده بارک الله گفتم من که هواتونو همیشه داشتم یه لحظه گشنتون نذاشتم اما شما بازی نکرده باختین نشستین و خدای جعلی ساختین هر کدوم از شما خودش خدا شد از ما و آیه های ما جدا شد یه جو زمین و این همه شلوغی این همه دین و مذهب دروغی حقیقتن شماها خیلی پستین خر نباشین گاو و نمی پرستین
ما چگونه می توانیم خود را از پوچی و بی معنا بودن ِ زندگی برهانیم؟
ای دف آهسته از اینجا مگذر پشت این سینه دلی خوابیده
سالها پیش شاه بزرگی میزیست که بسیار خردمند بود.روزی بر آن شد که بر مردمان خویش قانون نهد. پس یکهزار مرد دانا را از یک هزار طایفه ی گوناگون به پایتخت فرا خواند تا قانون بر نویسند و چنین شد. اما آن دم که هزار قانون بر پوستها نوشته آمد و برابر شاه نهاده شد و او آن هزار قانون را بخواند و در دل خویش به درد بگریست زیرا که تا آن دم نمیدانست یکهزار جنایت در پادشاهی او میشود. پس دبیر فرا خواند و به لبخندی بر لب قانونها بر او انشا کرد. اما قانونهای وی تنها به شماره هفت بود. پس هزار مرد دانا به خشم از حضور او بشدند و به قبایل خویش بازگشتند و قوانین خود برنهادند وهر طایفه قوانین خردمند خود پی گرفت. بدین سان تا بدین روز آنان یکهزار قانون دارند. آن سرزمین کشوری پهناور است اما یکهزار زندان دارد و زندانهایش انباشته از مردان و زنانی است که هزار قانون را شکسته اند. آن سرزمین کشوری بس بزرگ است اما مردمان آن زادمان یکهزار قانون گذار و تنها یک شاه خردمندند.!! جبران خلیل جبران.....کتاب سرگردان
دهقان فداكار پير شده و احتیاج به کمک داره،
تا کی زچراغ مسجد و دود کنشت؟ تا کی ز زیان دوزخ و سود بهشت؟ رو بر سرلوح بین که استاد قضا اندر ازل آن چه بودنی است نوشت
انسان هایی که جای ِ خود را در جامعه می پذیرند ، احساس ِ جمعی دارند . .. ... دکترجمشید افشنگ – عضو هیات علمی دانشکده ی روان شناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران
زندگي را به تمامي زندگي کن
خلوتم را نشکن شاید این خلوت من کوچ کند به شب پروانه به صدای نفس شهنامه به طلوع آخرین افسانه و غروبی که در آن نقش دیوانگی یک عاشق بر سر دیواری پیدا شد خلوتم را نشکن خلوتم بس دور است زهوای دل معشوق سهند خلوتم راه درازی ست میان من و تو خلوتم مروارید است به دست صیاد خلوتم تیر و کمانی ست به دست آرش خلوتم را رسیدن به خودآ ست خلوتم را نشکن
عکس در ادامه مطلب...!!
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، و چون زندگی بدین گونه است، و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی و امیدوام اگر جوان هستی امیدوارم سگی را نوازش کنی امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد
مرز در عقل و جنون باریک است کفر و ایمان چه به هم نزدیک است عشق هم در دل ما سردرگم مثل ویرانی و بهت مردم گیسویت تعزیتی از رویا شب طولانی خون تا فردا خون چرا در رگ من زنجیر است زخم من تشنه تر از شمشیر است مستم از دام تهی حیرانی باده نوشیده شده پنهانی عشق تو پشت جنون محو شده هوشیاری است...مگو سهو شده من و رسوایی و این بار گناه تو و تنهایی و چشم سیاه از من تازه مسلمان بگذر بگذر از سر پیمان بگذر دین دیوانه به دین..عشق تو شد جاده ی شک به یقین عشق تو شد مستم از دام تهی حیرانی باده نوشیده شده پنهانی ...... "افشین یدالهی"
سلام آقاي اخبار، ابراهیم رها. روزنامه ی اعتماد، شماره ۱۵۸۸
هیچ چیز نباید ما را از هم جدا کند ما که وارث زمین هستیم که برآمدن ماه نو را گرامی می داریم که برگ های سبز تابستان را که به رنگ قرمز و زرد در می آیند،تحسین می کنیم و تماشا می کنیم که چطور سرد و قهوه ای و خشک به زمین می افتند ما که زندگی را نو می کنیم که با طلوع آفتاب به وجد می آییم که در غروب عاشقانه می خوانیم که ابرهای شناور ما را به دریا فرو می برند که بر آینده جهان تاثیری گذرا داریم باید همه یکدل باشیم باید دلسوز هم باشیم باید یکدیگر را محترم بداریم باید بفهمیم که گرچه با هم تفاوت داریم اما همه یک چیز می خواهیم هیچ چیز نباید ما را از هم جدا کند باید بر نفرت غلبه کنیم باید بر خشونت غلبه کنیم باید بر طمع غلبه کنیم باید بر ستیزه جویی غلبه کنیم باید بر بی رحمی غلبه کنیم باید بر هر آنچه انسان ها را از هم دور می کند غلبه کنیم و بر هر آنچه انسان ها را گرد هم جمع می کند متمرکز شویم . . سوزان پولیس
|
About![]()
ستیزه من تنها با تاریکیست
Home
|