تبليغاتX
ذهن زیبا

ذهن زیبا

من و انکار شراب این چه حکایت باشد ......... غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد

عزیز من
اگر زاویه دیدمان ، نسبت به چیزی ، یکی نیست ، بگذار یکی نباشد . بگذار فرق داشته باشیم

بگذار در عین وحدت ، مسقل باشیم . بخواه که در عین یکی بودن یکی نباشیم

بخواه همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید

تو نباید سایه کمرنگ من باشی

من نباشد سایه کمرنگ تو باشم

این سخنی است که در باب دوستی نیز گفته ام

بگذارصبورانه ومهرمندانه درباب هر چیزی که مورد اختلاف ماست بحث کنیم ،اما نخواه که بحث ، مارا به

نقطه ای مطلقا واحدی برساند

بحث باید مارا به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل





چهل نامه کوتاه به همسرم
نادر ابراهیمی

+نوشته شده در سه شنبه 1387/04/25ساعت18:24توسط هدیه | |

 

" نه اهانتگر مقدساتم ، نه از مقربان درگاهم ، شاید توانا یا کامل نباشم ،اما حضور دارم"

خوشبختی من ، در من است

نه در تو

نه تنها از آن روی که شاید گذرا باشی

 بلکه چون می خواهی آنی باشم که نیستم

اگر تنها برای این عوض شوم

نمی توانم خوشبخت شوم

که خودخواهی تو را ارضا کنم

آنگاه که سرزنشم می کنی

 که چرا افکار تو را نمی اندیشم

 وچون تو نمی بینم

نمی توانم احساس خرسندی کنم

عصیانگرم می خوانی

با این حال ، هرگاه که اعتقادات تو را نپذیرم

بر ضد من عصیان کردی

نمی کوشم تا به ذهن تو شکل بخشم

می دانم سخت می کوشی تا خودت باشی

اما نمی توانم بگذارم که تو به من بگویی چه باشم

زیرا بر آنم که خودم باشمآدمیت

 

لئو بوسکالیا

+نوشته شده در شنبه 1387/04/22ساعت17:59توسط هدیه | |

زبان ِ عشق برای ذهن بیگانه است

ذهن و قلب ، دور ترین قطب های واقعیت هستند

.

فاصله ی هیچ دو نقطه ای دورتر از فاصله ی بین ِ ذهن و قلب

عقل و عشق

منطق و زندگی

دور نیست

.

اگر کسی به خاطر ِ عشق دیوانه شد

دیوانگی او بیماری نیست

در حقیقت او تنها فرد سالم ، تنها فرد ِ کامل و تنها فرد ِ مقدس بر روی زمین است

زیرا از طریق ِ قلبش از نو

با زندگی پیوند خورده است


.

الماس های اوشو

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/19ساعت11:11توسط هدیه | |

موشی از تبارِ کفتار

 

 

بفرمایید تو ، دمِ در بده

آشپزخانۀ ما open  است !

نیازی به سوراخِ دیوار نیست

 

مدام خود را به مُردگی می زند

 با دگمه ای بسته به دار وقاحت

هفت رنگ

رنگین کمان نیست

مظلوم نماست

 

در گربۀ ما ،

 موش فراوان است

آن هم از نوع گربه خوار

من نگران خودمان نیستم

نگران گربه مان هستم که

روزی پنیر شود !

 

 

 

شعر از عرفان

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/04/17ساعت17:0توسط هدیه | |

به دقت نگاهش کن

رنگ و روی دو دیده اش کافیست

دویدن کلمات شکسته اش کافیست

کناره های لب و

گاه ، گوشه های حروفش

قسم هم خواهد خورد

به د قت نگاهش کن

او که با تو سخن می گوید

قصه خوان خواب های خود است

با دست های لرزان خسته اش

که از اثبات یک حقیقت ساده عاجز است

و تو می دانی که دارد دروغ می گوید

با این حال بگو بله

باز هم بگو بله

وبعد او را ببخش

وبعد

تنهایی عظیم آدمی را باور کن

او دوباره باز خواهد گشت

این وهله

همچون تو

با چراغی روشن در دست

زلال ، عظیم ، دانا و

بی دروغ

.

.

.

.

.


سیدعلی صالحی

+نوشته شده در شنبه 1387/04/15ساعت19:39توسط هدیه | |

اندر فواید خاموشی و قطع برق

...

..

.

انرژی سبز

+نوشته شده در شنبه 1387/04/15ساعت19:19توسط هدیه | |

 

یه شب که من حسابی خسته بودم

همین جوری چشامو بسته بودم

      

سیاهی چشام یه لحظه سُر خورد

یه دفعه مثل مرده‌ها خوابم برد

 

توخواب دیدم محشر کبرا شده

محکمه ی الهی برپا شده

 

خدانشسته، مردم از مرد و زن

ردیف ردیف مقابلش واستادن

 

چرتکه گذاشته و حساب میکنه

به بنده هاش عتاب خطاب میکنه

 

میگه چرا این همه لج میکنین

راهتونو بیخودی کج میکنین

 

آیه فرستادم که آدم بشین

با دلخوشی کنار هم جم بشین

 

دلای غم گرفته رو شاد کنین

با فکرتون دنیارو آباد کنین

 

عقل دادم برید تدبر کنین

نه اینکه مغزتون رو کاه پرکنین

 

من بهتون چقد ماشاالله گفتم

نیافریده بارک الله گفتم

 

من که هواتونو همیشه داشتم

یه لحظه گشنتون نذاشتم

 

اما شما بازی نکرده باختین

نشستین و خدای جعلی ساختین

 

هر کدوم از شما خودش خدا شد

از ما و آیه های ما جدا شد

 

یه جو زمین و این همه شلوغی

این همه دین و مذهب دروغی

 

حقیقتن شماها خیلی پستین

خر نباشین گاو و نمی پرستین

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه 1387/03/12ساعت14:43توسط هدیه | |

 

 

ما چگونه می توانیم خود را از پوچی و بی معنا بودن ِ زندگی برهانیم؟

این اعتقاد که زندگی معنا دارد به این دلیل است که کل آفرینش معنا دارد

این معنا حتا زمانی که زندگی ناخوشایند است ، محو ، نمی شود

اصالت ِ انسان دراین است که انسان به دنیا چه چیزی هدیه می کند

نه آن که دنیا به او چه هدیه می دهد

این مهم نیست که ما از دنیا چه انتظاراتی داریم

بلکه مهم این است که بدانیم زندگی از ما چه انتظاراتی دارد

هیچ کس و هیچ چیز به انسان معنا نمی دهد ، مگر خود ِ او

انسان باید معنای زندگی خویش را جستجو و کشف کند

:برای آن که انسان بتواند معنای زندگی خویش را بیابد ، باید به سه سوال زیر پاسخ ِ صحیح دهد

یکم- من برای چه زنده هستم؟

یعنی ، انسان می خواهد زندگی کند ، تا معنایی را در دنیا تحقق ببخشد

به عبارت دیگر انسان باید وظیفه ای را معین کند ، تحقق بخشد و به دنیا هدیه کند

دوم- من برای چه کسی زنده هستم؟

انسان باید "از خود فرارونده" باشد ، یعنی ، به جز انگیزه ها و مشکلات ِ خود

بتواند انگیزه ها و مشکلات ِ دیگران را ببیند و حس کند

او باید از خود سوال کند : من چه انسان هایی را دوست دارم و برای آنها و به خاطر آنها زنده هستم

سوم- با رنج خود چه کنم؟

اگر رنج به سراغ من آمد ، چه برخوردی با رنج ِ خود بر می گزینم

زمان ِ رنج ، درست آنجایی است که یک موقعیت را نمی توانیم تغییر دهیم

درست در آن جا ، از ما انتظار می رود و از ما خواسته می شود که

خود را تغییر دهیم

بالغ گردیم

رشد کنیم

متحول شویم و از خود فرارونده باشیم

در معنا خواهی تاکید می شود که

خودت تصمیم بگیر

روح ِ انسان ، تصمیم گیرنده ، مسوول و ارزیابی کننده است

.

..

...

دکترجمشید افشنگ – عضو هیات علمی دانشکده ی روان شناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران

+نوشته شده در دوشنبه 1387/03/06ساعت10:25توسط هدیه | |

ای دف آهسته از اینجا مگذر      پشت این سینه دلی خوابیده

+نوشته شده در دوشنبه 1387/02/30ساعت10:10توسط هدیه | |

سالها پیش شاه بزرگی میزیست که بسیار خردمند بود.روزی بر آن شد که بر مردمان خویش قانون نهد.

پس یکهزار مرد دانا را از یک هزار طایفه ی گوناگون به پایتخت فرا خواند تا قانون بر نویسند و چنین شد.

اما آن دم که هزار قانون بر پوستها نوشته آمد و برابر شاه نهاده شد و او آن هزار قانون را بخواند و در دل خویش به درد بگریست زیرا که تا آن دم نمیدانست یکهزار جنایت در پادشاهی او میشود.

پس دبیر فرا خواند و به لبخندی بر لب قانونها بر او انشا کرد.

اما قانونهای وی تنها به شماره هفت بود.

پس هزار مرد دانا به خشم از حضور او بشدند و به قبایل خویش بازگشتند و قوانین خود برنهادند وهر طایفه قوانین خردمند خود پی گرفت.

بدین سان تا بدین روز آنان یکهزار قانون دارند.

آن سرزمین کشوری پهناور است اما یکهزار زندان دارد و زندانهایش انباشته از مردان و زنانی است که هزار قانون را شکسته اند.

آن سرزمین کشوری بس بزرگ است اما مردمان آن زادمان یکهزار قانون گذار و تنها یک شاه خردمندند.!!

 

 

جبران خلیل جبران.....کتاب سرگردان

+نوشته شده در یکشنبه 1387/02/29ساعت10:28توسط هدیه | |

 

دهقان فداكار پير شده و احتیاج به کمک داره،

درتهران مرغا هورمون خوردن خروس شدن،

خروسا مامانی شدن برای مرغا عشوه میان و ناز میکنن،

چوپان دروغگو عزيز شده و کلی طرفدار داره،

شنگول و منگول بزرگ شدن و گرگ شدن،
دارا و سارا رفتن فرانسه کبابی باز کردن،

كوكب خانم حوصله مهمون رو نداره و جواب تلفن رو نمیده،

كبري موهاشو مش کرده و تصميم گرفته دماغشو عمل كنه،

روباه و كلاغ دستشون تو يه كاسست،

حسنك گوسفنداشو فروخته و پیکان خریده مسافرکشی میکنه،

آرش كمانگير معتاد شده،

شيرين، خسرو و فرهاد رو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسكي،

رستم و اسفنديار اسباشونو فروختن و موتور خریدن ميرن كيف قاپي،

راستي چي به سر ما اومده؟؟!!

+نوشته شده در یکشنبه 1387/02/29ساعت10:13توسط هدیه | |

تا کی زچراغ مسجد و دود کنشت؟

تا کی ز زیان دوزخ و سود بهشت؟

رو بر سرلوح بین که استاد قضا

اندر ازل آن چه بودنی است نوشت

+نوشته شده در شنبه 1387/02/28ساعت10:15توسط هدیه | |

 

انسان هایی که جای ِ خود را در جامعه می پذیرند ، احساس ِ جمعی دارند

آنها احساس می کنند که جزئی از کل و عضوی از جامعه هستند

آنها احساس ِ با هم بودن و برای هم بودن می کنند

از این رو می پذیرند که در جامعه افرادی ، از آنها بالاتر، قوی تر، تواناتر و دانا تر می باشند و

افراد ِ دیگری از آنها ، پایین تر ، ضعیف تر و ناتوان تر هستند

این احساس ِ جمعی در آنها ، احساس ِ ایمنی بوجود می آورد

این امر باعث می شود که احساس کهتری در برابر ِ کمال داشته باشند و در نتیجه شخصیت هایی کمال جو باشند . ولی انسان هایی که جای خود را در جامعه نمی پذیرند ، عدم احساس ِ جمعی در آنها مشاهده می شود . این احساس در آنها باعث عقده ی حقارت در برابر ِ فرد بالاتر ، قوی تر و توانا تر و عقده ی برتری در برابر ِ فرد ِ پایین تر ، ضعیف تر ناتوان تر می شود

در نتیجه این امر باعث می شود که چنین انسان هایی احساس ناایمنی در جامعه داشته باشند

عقده حقارت در برابر دیگران باعث ِ قدرت طلبی و برتری طلبی در آنها می شود!!!

.

..

...

دکترجمشید افشنگ – عضو هیات علمی دانشکده ی روان شناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران

+نوشته شده در سه شنبه 1387/02/10ساعت14:40توسط هدیه | |

 

زندگي را به تمامي زندگي کن
در دنيا زندگي کن بي آنکه جزيي از آن باشي
هم چون نيلوفري باش در آب
زندگي در آب، بدون تماس با آب!
زندگي به موسيقي نزديک تر است تا به رياضيات
رياضيات وابسته به ذهن اند
و زندگي در ضربان قلبت ابراز وجود مي کند!
زندگي سخت ساده است!
خطر کن!
وارد بازي شو!
چه چيزي از دست مي دهي؟
با دست هاي تهي آمده ايم،
و با دستهاي تهي خواهيم رفت
نه ، چيزي نيست که از دست بدهيم،
فرصتي بسيار کوتاه به ما داده اند،
تا سرزنده باشيم،
تا ترانه اي زيبا بخوانيم،
و فرصت به پايان خواهد رسيد،
آري، اين گونه است که هر لحظه غنيمتي است!
مرگ تنها براي کساني زيباست که ،
زيبا زندگي کرده اند!
از زندگي نهراسيده اند!
شهامت زندگي کردن را داشته اند
کساني که عشق ورزيده اند،
دست افشانده اند،
و زندگي را جشن گرفته اند!
پس:
هر لحظه را به گونه اي زندگي کن،
که گويي واپسين لحظه است
و کسي چه ميداند؟
شايد آخرين لحظه باشد!

+نوشته شده در سه شنبه 1387/02/10ساعت14:14توسط هدیه | |

 

 

خلوتم را نشکن

شاید این خلوت من کوچ کند

به شب پروانه

به صدای نفس شهنامه

به طلوع آخرین افسانه

و غروبی که در آن

نقش دیوانگی یک عاشق

بر سر دیواری پیدا شد

خلوتم را نشکن

خلوتم بس دور است

زهوای دل معشوق سهند

خلوتم راه درازی ست میان من و تو

خلوتم مروارید است به دست صیاد

خلوتم تیر و کمانی ست به دست آرش

خلوتم را رسیدن به خودآ ست

خلوتم را نشکن

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/14ساعت0:54توسط هدیه | |

عکس در ادامه مطلب...!! 


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/14ساعت0:0توسط هدیه | |

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!

+نوشته شده در یکشنبه 1386/12/26ساعت18:47توسط هدیه | |

 

 

مرز در عقل و جنون باریک است

کفر و ایمان چه به هم نزدیک است

عشق هم در دل ما سردرگم

مثل ویرانی و بهت مردم

گیسویت تعزیتی از رویا

شب طولانی خون تا فردا

خون چرا در رگ من زنجیر است

زخم من تشنه تر از شمشیر است

مستم از دام تهی حیرانی

باده نوشیده شده پنهانی

عشق تو پشت جنون محو شده

هوشیاری است...مگو سهو شده

من و رسوایی و این بار گناه

تو و تنهایی و چشم سیاه

از من تازه مسلمان بگذر

بگذر از سر پیمان بگذر

دین دیوانه به دین..عشق تو شد

جاده ی شک به یقین عشق تو شد

مستم از دام تهی حیرانی

باده نوشیده شده پنهانی

......

 

"افشین یدالهی"

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/23ساعت14:24توسط هدیه | |

سلام آقاي اخبار،

شما خيلي آدم خوبي هستي و ما را از همه چيز مطلع مي کني. تلويزيون ما خيلي خوب شما را نشان مي دهد و من برايتان نامه نوشتم که از شما تشکر کنم.

اخبار جان، من خوشحالم که واقعاً شما هر روز و هر شب مي گويي که غرب و کشورهاي ددمنش و نامرد و الدنگ، مدام دارند ضربه مي خورند و مدام دارند تنها گذاشته مي شوند و مدام دارند رو به نيستي مي روند، اما نمي دانم باز چرا فردا که شما مي آيي و همان حرف ها را مي زني آنها هنوز سر جايشان هستند و نه تنها تمام نشده اند بعضي وقت ها زبانم لال زياد هم شده اند،

شما هر قدر تلاش بي دريغ مي کني و مي گويي اينها رسواي عالم شده اند و تمام دنيا با اينها بد است باز اين ابله ها نمي فهمند.

اخبار عزيز و دلبندم، شما فرمودي و ما فهميديم که در اين کشورهاي بي ادب و بد هميشه همه مردمشان در نارضايتي به سر مي برند و با حکومت هاي بدشان مخالفند و عليه آنها تظاهرات مي کنند و مردم کشورهاي باادب و خوب با حکومت هايشان خوب هستند و از آنها حمايت مي کنند اما اخبار جان اين «مردم کشورها» يا شعور درست و حسابي ندارند يا حرف هاي تو را گوش نمي دهند چونکه به رغم تلاش صادقانه تو باز مثلاً برادر چاوس در راي گيري شکست مي خورد .

اخبار خوب من، شما اينقدر خوب اطلاع رساني مي کني و مي گويي فراواني است و ارزاني است و چقدر پيشرفت داشته ايم و چقدر نرخ تورم کنترل شده و... اما «مردم کشورها» که بماند حتي اين سوپرمارکت سر کوچه ما هم گويا حرف هاي قشنگ تو را گوش نمي کند و هي هر روز جنس هايش را گران تر مي فروشد. بي تربيت روغن را کرده يک حلب پنج کيلويي 9 هزار تومان. به او گفتم اخبار مي گويد قيمت روغن خيلي کمتر است و اينها شايعه است اما بي تربيت گفت اخبار واسه خودش گفته.

من مي دانم حق کاملاً با توست و بقيه چرند و مزخرف مي گويند. تلويزيون هاي آلماني و فرانسوي و «بي بي سي» يي، و عربي و هندي و اسپانيايي و... پرت و پلا مي گويند. سوپرمارکت و بنگاه مسکن محله ما هم چرت و پرت مي گويند... راستي اخبار جان چرا اين همه، غيراز تو، حرف هاي غلط و پرت مي زنند؟

 

ابراهیم رها. روزنامه ی اعتماد، شماره ۱۵۸۸   

+نوشته شده در یکشنبه 1386/12/12ساعت17:17توسط هدیه | |

 

 

هیچ چیز نباید ما را از هم جدا کند

ما که وارث زمین هستیم

که برآمدن ماه نو را گرامی می داریم

که برگ های سبز تابستان را که

به رنگ قرمز و زرد در می آیند،تحسین می کنیم

و تماشا می کنیم که چطور

سرد و قهوه ای و خشک به زمین می افتند

ما که زندگی را نو می کنیم

که با طلوع آفتاب به وجد می آییم

که در غروب عاشقانه می خوانیم

که ابرهای شناور ما را به دریا فرو می برند

که بر آینده جهان

تاثیری گذرا داریم

باید همه یکدل باشیم

باید دلسوز هم باشیم

باید یکدیگر را محترم بداریم

باید بفهمیم که گرچه با هم تفاوت داریم

اما همه یک چیز می خواهیم

هیچ چیز نباید ما را از هم جدا کند

باید بر نفرت غلبه کنیم

باید بر خشونت غلبه کنیم

باید بر طمع غلبه کنیم

باید بر ستیزه جویی غلبه کنیم

باید بر بی رحمی غلبه کنیم

باید بر هر آنچه انسان ها را از هم دور می کند

غلبه کنیم

و بر هر آنچه انسان ها را گرد هم جمع می کند

متمرکز شویم

.

.

سوزان پولیس

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/08ساعت20:20توسط هدیه | |